Search
چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۷
  • :
  • :

دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا-دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا-دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا


دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا

دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا

دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا

دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا

آهی کشیدم،وبا لحنی مضطرب پرسیدم: -می دونم خانواده ات فعلا در شرایط مناسبی نیستند،اما من هم از این وضع عذاب می کشم. – چه وضعی؟! می ترسیدم،از سامان حرفی بزنم.ممکن بود دوباره به هم بریزد وبا او گلاویز شود. – خودت شرایط من را بهتر می دونی،اگر ما باهم ازدواج کنیم لاقل از خوابگاه،کارکردن،ونگاه های بقیه راحت می شوم.

خوب منظور من را فهمید،با نگاهی مهربان و لحنی امیدوار کننده ارامش می داد. – حداقل تا اخر این ماه.قول می دم همه چیز درست می شود. دلم نمی خواست اورا تحت فشار قرار دهم ،اما دوستش داشتم ،لحظه هایی که نبود احساس دلتنگی می کردم.ومهمتر از همه مشتاق دیدن خانه و خانواده اش بودم. زمستان هم گذشت، چیزی به بهار وتعطیلی کلاس ها نمانده بود.از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم ،از طرفی برای مراسم خواستگاری ،از سوی دیگر انقدر دلتنگ زهرا ومادرم بودم که می خواستم هر چه زودتر به شهرستان برگردم. ارامش خاصی وجودم را پر کرده بود ،کنار قبر مادرم بعد از مدت طولانی ،درد ودل کردن ،وجودم را از استرس ها وتنش ها خالی می کرد. خواستم خبر عروس شدن دخترش را بشنود.لحظه ای که دیدنش را وقتی زنده بود آرزو می کرد. می دانستم دارد حرف هایم را می شنود،توی دنیایی که هیچ ادمکی نبود تا روحش را ازرده کند.جایی دور از این دنیا،که همه ی ادمها از محبت ومهربانی تنفر دارند. احسان اب روی قبر مادرم پاشید واز خلوت تنهای ام با مادر ساعتی می گذشت بیرون آمدم. نگاهم توی چشمان زیبایش محو شده بود ، با همان لحن مهربان همیشگی من را آرامش می دادمراسم عقد خیلی ساده وبی سر وصدا توی محضر برگزارشد.رخت غم وخستگی از روی صورتم شسته شده بودوچشمان بارانی ام که عمریست با اشک خشک شده بودبا طوطیای سیاه تیمار گشت وجذابیت خاصی توی پلک های کشیده به وجود اورد. ولب های خشک وترک خورده ام زیر سرخی رژ نرم ولطیف پنهان شده بود ولختی از موهای شرابی رنگم که از روی پریشانی آن طرف صورتم ریخته شده بود تداخل زیبایی با لباس بلند سفیدم داشت که مملوء از سنگ های نقره کوب لابه لای تاروپود حریرش ،توی قاب آینه، نگاهم را محو تماشای خود کرده بود. وقتی دستم را لابه لای انگشت های سامان گره می زدم،” آرامشی عجیب”ازحس دستان گرمش به وجودم می رسید. بهاری دلنشین همراه با شروع یک سرنوشت رویایی که مرا به سمت خوشبختی سوق می داد. فقط با یک جعبه ی شیرینی ،مژده این خوشبختی را به بچه ها دادیم ،اما از نگاه سامان هیچ خوشحالی واز بیانش کلمه ی تبریک را نفهمیدم. مینا چشم غره ای به من رفت وبه احسان تبریک گفت. من واحسان یکی شده بودیم، بعد از مدت ها احساس می کردم شانه هایی محکم برای گریه کردن وآغوشی مهربان وباز برای قلب خسته وشکسته ام پیدا کردم. پدر احسان هر لحظه حالش بد می شد ومادر ش با صدای لرزان وناله هایی که از سر بی تابی ،توی حرف هایش با احسان سر می داد ،دل نازک او را به درد می آورد.واو با بی تابی تمام برای رسیدن به اخر هفته ورفتن پیش خانوده

منبع romankade.com

با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

https://sapp.ir/98iaroman

به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
لينک دانلود اپليکيشن سروش
دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

Loading…

سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *