دانلود داستان های حضرت محمد نودهشتیا

    دانلود داستان های حضرت محمد نودهشتیا

    دانلود داستان های حضرت محمد نودهشتیا

    دانلود داستان های حضرت محمد نودهشتیا

    دانلود داستان های حضرت محمد (ع) نودهشتیا

    چند قصه خواندني از زندگي حضرت محمد (ص) براي کودکان
    قصه زندگي حضرت محمد براي کودکان آنها را با پيامبر مهرباني ها آشنا مي کند. با شنيدن اين داستان ها کودکان شخصيت پيامبر اسلام را دست يافتني و دوست داشتني مي يابند. در مطلب حاضر داستان هاي زندگي حضرت محمد مناسب کودکان آورده شده است.
    ستاره | سرويس فرهنگ و هنر – قصه زندگي حضرت محمد در افزايش آگاهي و همچنين نشاط روحيه کودکان تأثير بسياري دارد. در حين تعريف کردن داستان به آنها بگوييد که پيامبر عزيز ما اگرچه از طرف خداوند براي راهنمايي و هدايت ما آمده بودند، فرقي با مردم عادي نداشتند. تماشاي برخي انيميشن‌ها باعث شده شخصيت پيامبر توسط کودکان غيرواقعي تلقي ‌شود. تعريف کردن داستان‌هاي خوب مي‌تواند تصور و درک کودک را اصلاح کند؛ علاوه بر اينکه به آنها درس زندگي بياموزد. در ادامه زندگينامه پيامبر و پنج داستان کوتاه به شما و کودکان دلبندتان تقديم مي‌کنيمقصه زندگي حضرت محمد(ص) براي کودکان
    حضرت محمد(ص)، فرزند عبدالله بن عبدالمطلب بن‌هاشم بن عبدمناف، در مکه به دنيا آمد.
    پدرش عبدالله پيش از ولادتش از دنيا رفته بود.
    او شش سال بيشتر نداشت که مادرش آمنه را نيز از دست داد.
    تا هشت سالگي پدربزرگش عبدالمطلب سرپرست او بود و پس از مرگ عبدالمطلب در خانه عمويش ابوطالب زندگي کرد.
    رفتار و کردار او در خانه ابوطالب، نظر همگان را به سوي خود جلب کرد و ديري نگذشت که مهرش در دل‌ها جاي گرفت.
    او برخلافِ کودکانِ هم‌سالش که موهايي ژوليده و چشماني آلوده داشتند، مانند بزرگسالان موهايش را مرتب مي‌کرد و سر و صورتِ خود را تميز نگه مي‌داشت.
    او به چيزهاي خوراکي هرگز حريص نبود، کودکان همسالش، چنان که رسم اطفال است، با دستپاچگي و شتابزدگي غذا مي‌خوردند و گاهي لقمه از دست يکديگر مي‌ربودند، ولي او به غذاي اندک اکتفا و از حرص در غذا خودداري مي‌کرد. در همه احوال، متانت بيش از حدِ سن و سالِ خويش از خود نشان مي‌داد.
    بعضي روزها همين که از خواب برمي‌خواست، به سر چاه زمزم مي‌رفت و از آب آن جرعه‌اي مي‌نوشيد و چون به وقت چاشت به صرف غذا دعوتش مي‌نمودند،….

    با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان دریا نودهشتیا

    دانلود رمان دریا نودهشتیا

    دانلود رمان دریا نودهشتیا

    دانلود رمان دریا نودهشتیا

    دانلود رمان دریا نودهشتیا

     

    لینک مورد نظر حذف شد

    باشنیدن این حرفش نفسی ازسرآسودگی کشیدم _خب هروقت خواستی می تونی بری بیرون یاهرکلاسی که دوست داشته باشی می تونی ثبت نام کنی هروقت خواستی بری بیرون به راننده یاآرشام بگوبرسوننت _ چشم بابایی حالاشدم راننده شخصی خانم _راستی بابایی اون خبرخوبی که می گفتی می خوای بهم بدی چی بود؟ -ازبس برام زبون می ریزی واسم حواس نمی ذاری تودختر ولوپ دریاروکشید بااین کارش برای دومین باربه دریاحسودیم شد دفعه اول به خاطرظاهرش که شبیه مادرمه واین دفعه به خاطرتوچهی که پدرم بهش داره _می خوام فرداشب یه مهمونی برگزارکنم تاتوروبه عنوان دخترم به همه ی آشنایان وفامیل معرفی کنم _جدی می گی بابایی؟اینکه خیلی خوبه خیلی دوست دارم باهمه آشناشم -می دونستم خیلی خوش حال می شی دخترم فردامی تونی باآرشام بری خریدوهرچیز لازم داری بخری منم بااخم گفتم من فرداسرم شلوغه وقت ندارم دریاروببرا خرید پدرم بااخم به من نگاهی انداخت وگفت خواهرت ازهرکاری مهم تره اه..این دخترخواهرمن نیست چراپدرم نمی خواددرک کنه من ازاین دخترمتنفرم پدرم بدون اینکه به من اجازه ی حرف زدن بده به اتاقش رفت این اتفاقاهمش تقصیراین دخترست بابه دنیااومدنش مادرموازم گرفت حالاهم داره پدرموازم می گیره بانفرت توچشماش زل زدم امابایادآوری چشمای مادرم این حس زیاددوام نیاورد دریا بعدازخوردن شام به اتاق پدرم رفتم مشکلی پیش اومده دخترم؟ -می خوام اگه اجازه بدین فرداباپسرعموم پرهام برم خرید _آرشام بهت حرفی زده؟ _نه بابایی راستش دلم برای پرهام تنگ شده _دوروزنشده دلت تنگ شده؟ _آخه پرهام همیشه مثل برادرم کنارم بوده ومنم خیلی دوسش دارم پدرم زیرلب گفت پرهام مثل برادرت کنارت بوده امابرادرت… یه کارت بانکی ازکشوی میزش بیرون آورد _فرداحتما لازمت می شه دخترم _لازم نیست خودم پول دارم -من پدرتم پس بایدقبول کنی درضمن مادرت درمورد پرهام باهام صحبت کرده وگفته پسرخوب وقابل اعتمادیه هروقت خواستی می تونی باپرهام بری بیرون ازنظرمن مشکلی نیست _ممنون بابایی یه درخواست دیگه هم دارم

    لینک مورد نظر حذف شد

    با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    امتیاز ۲٫۳۸ ( ۸ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان عشق مقدس نودهشتیا

    دانلود رمان عشق مقدس نودهشتیا

    دانلود رمان عشق مقدس نودهشتیا

    دانلود رمان عشق مقدس نودهشتیا

    دانلود رمان عشق مقدس نودهشتیا

     

    زدم زیر گریه و گفتم:چی شده هیراد ..تروخدا بهم بگو…من معذرت میخوام که به خاطر من غرورتو جلوی بابا شکستی…باور کن من نمیدونستم بابا اینقدر سرسخته واسه این ازدواج…چیکار کنم منو ببخشی…تروخدا باهام اینجوری نکن…هیراد دندونهاشو بهم فشرد و گفت:راحتم بذار هیلا… و رفت توی اتاقشو درو محکم بهم کوبید…. زدم به درو با گریه زار زدم:چرا با من اینجوری میکنی هیراد…به خدادارم زیر فشار بابا و آرش له میشم..تو دیگه آزارم نده..من که به غیر از تو کسی رو ندارم…هیراد تروخدا تنهام نذار…زجه میزدم و این حرفها رو میگفتم…دیگه پاهام توان ایستادن نداشت ..همونجا رو زمین نشستم و گریه کردم…سرم از زور درد داشت می ترکید…تکیه اش دادم به چهارچوب در و چشمهامو بستم…. گلوم میسوخت و تمام بدنم داغ شده بود…انگار به پلکهام وزنه آویزون کرده بودن…آب دهنمو با درد قورت دادم…از تکون های شدیدی که میخوردم فهمیدم توی ماشین دراز کشیدم …به زور فقط گفتم:آب… صدای هیراد بود که میگفت:الان میرسیم عزیزم …یکم تحمل کن… دوباره با درد آب دهنمو فرو دادم و گفتم:هیراد منو بخشیدی؟ هیراد کلافه گفت:تومگه چیکار کردی که بخوام ببخشمت؟و بعد با مشت کوبید روفرمون و گفت:لعنت به من…. دوباره ازحال رفتم…وقتی چشم باز کردم تو اورژانس بیمارستان بودم و به دستم سرم وصل بود…سرم هنوز سنگین بود…پرستار داشت درجه سرمو تنظیم میکرد…نگاهم کرد و گفت:بیدار شدی؟ با بی حالی گفتم :من چم شده؟ پرستار روی برگه چیزی نوشت و گفت:هیچی سرماخوردی و تب کرده بودی… آب دهانمو به زور قورت دادمو گفتم:هیراد… پرستار بهم لبخند زد و گفت:شوهرته؟معلومه خیلی دوست داره…من موندم با اون حالش تورو چطور رسونده بیمارستان!!! یکدفعه نیم خیز شدم که دوباره درد توی سرم پیچید پرستار دستمو گرفت و خوابوندم رو تخت و گفت:چیه؟ با گریه گفتم:هیراد چی شده؟ دختر لبخندی زد و گفت:نترس چیزی اش نیست…فقط فشارش اومده بود پایین که الانم با سرمی که بهش زدیم داره تنظیم میشه خانوم عاشق….حالا هم تا تموم شدن سرمت آروم باش و دراز بکش…و از اتاق بیرون رفت..چه دل خوشیم داشت این پرستاره …اما واقعا خوش به حال زن هیراد …مطمئنم هیراد واسه عشقش هیچی کم نمی ذاره..کاش آرش مثل هیراد بود…. بعد از تموم شدن سرم هیراد اومد و با هم از بیمارستان رفتیم بیرون…نه من حرفی میزدم و نه هیراد …تا رسیدنمون به خونه هوا تاریک شده بود …هیراد تا اتاق خوابم همراهیم کرد و بدون هیچ حرفی رفت توی اتاقش..

    با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    امتیاز ۳٫۱۹ ( ۱۶ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان کارلا نودهشتیا

    دانلود رمان کارلا نودهشتیا

    دانلود رمان کارلا نودهشتیا

    دانلود رمان کارلا نودهشتیا

    و خودم از کلامی که بر زبان آورده بودم خشکم زد.کارلا حواسش پرت شد و بعد از مدتها یکی از آن نگاه های متفکرانه را که ابتدا خیال می کردم از پررویی و بی ادبی اش سرچشمه می گیرند و حالا می دانستم این طور نیست به من انداخت.پس از این همه سال دوباره به این فکر کردم که از دید یک دختر…و نه هر دختری …چطور به نظر می رسم.با قدی که حالا بلند شده بود، موهایی آراسته و قیافه ای که دیگر رنگ پریده نبود اما اشک های ناشی از فکر کردن به درد و عذاب کارلا آن را خیس کرده بودند.ناخودآگاه سرخ شدم.لبخندی زد و زمزمه کرد:

    -هنوزم وقتی خجالت می کشی مثل یه لبو سرخ می شی.خوبه !خوشحالم!

    -اشتباه از من بود.نباید می اومدم.معذرت می خوام!

    با وجود چشمان بارانی و رنج مرگباری که می کشید تلاش کرد مرا دلداری بدهد

    -نه…به خاطر تو نیست.تقصیر تو نیست.می دونم…می دونم که برای زجر دادن من نیومدی.مطمئنم .منو ببخش سید اولاد پیغمبر!این درد فقط به خاطر زدن این حرفا و کاری بود که با این دستمال کردم!

    پروردگارا…او داشت معذرت می خواست.کارلا…و من لعنتی به خودم فکر می کردم.

    -نامزدت کجاست؟می دونی؟ شماره این پسره عوضی رو بهم بده تا بفهمم کدوم گوریه ؟

    لبخندی زد و با آرامشی که نمی دانستم از کجا ریشه گرفته پرسید:

    -می خوای…می خوای بهش زنگ بزنی تا بیاد دنبالم؟

    -آره!

    -بعدشم حتما فک و دهنشو با مشت می یاری پائین.نه؟

    اشک هایم را با پشت دست پاک کردم:

    -آره !جلوبندی شو کامل عوض می کنم !کاری می کنم به قول دوستت آب روغن قاطی کنه که تو رو اینجوری به حال خودت ول کرده و رفته دنبال ولگردی چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید:

    -پس…درست حدس زدم.نگار بهت آدرس اینجا رو داد.

    -مگه مهمه دختره عقل کل؟ گفتم شماره اونو بده.اسمش چی بود؟ گالیور؟ گاسپار؟

    به یکباره زیر خنده زد و بی توجه به جلز و ولزی که می کردم گفت:

    -گالیور…خدا !اگه بشنوه کله جفت ما رو با هم می کنه !آخ …سرم!وای ….داره می ترکه!

    کارلا می خندید و همزمان از سردرد می نالید و من که نمی دانستم چه غلطی بکنم هاج و واج به او خیره شده بودمبا عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود داستان امام کاظم نودهشتیا

    دانلود داستان امام کاظم نودهشتیا

    دانلود داستان امام کاظم نودهشتیا

    دانلود داستان امام کاظم نودهشتیا

    دانلود داستان امام کاظم نودهشتیا

    محمد بن اسماعیل علوی می گوید:

    امام عسکری (ع) را زمانی در نزد علی بن نارمش که یکی از دشمنان سرسخت آل محمد (ص) بود، زندانی کردند. او مردی زشت خو و بدسیرت [بود] و با خاندان علی (ع) عداوتی دیرینه داشت. از طرف خلیفه به او دستور داده بودند که هر چه می تواند امام (ع) را اذیت کند و بر او سختگیری نماید. اما ابهت، هیبت و جلالت امام (ع) و حالات عرفانی و معنوی آن حضرت چنان آن مرد شقاوت پیشه را متحول کرد- بااینکه حضرت عسکری (ع) بیش از یک روز در زندان او نبود- که صورت خود را به احترام حضرتش بر خاک می نهاد و سر خود را بالا نمی گرفت، و همراهی یک روزه این مرد با پیشوای یازدهم، رفتار و گفتارش را عوض نمود و حضرت عسکری (ع) را در منظر او نیک ترین مردم قرار داد.»[۱]

    پی نوشت

    [۱] كشف الغمه، ج ۳، ص ۲۸۶؛ اصول كافى، باب مولد ابى محمد الحسن بن على عليه السلام، حديث ۸

    منبع : پاک نیا، عبدالکریم؛ تاثیر نماز و دعا در آرامش و صفای روح، ص: ۱۱۱

     

    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

     

    یکی از کتاب های بسیار مفیدی که برای جوانان نوشته شده است، کتاب «حکت نامه جوان» به قلم آیت الله ری شهری است.

    یکی از بخشهای این کتاب، پیرامون «اندیشیدن بسیار درباره لذتها و شهوات» است.

    این که کسی در ذهنش پیرامون مسائل شهوانی بسیار بیاندیشد، برایش آفت خواهد داشت.

    حضرت علی علیه السلام می فرمایند: «مَنْ کَثُرَ فِکرُهُ فی اللَّذّاتِ غَلَبَتْ عَلَیْهِ»؛ هر که زیاد درباره لذتها بیندیشد، آن لذتها بر او چیره شوند. [غررالحکم، ح ۸۵۶۴]

    داستانک:

    امام صادق علیه السلام می فرمایند:

    روزی حضرت عیسی (علیه السلام) در جمع حواریون نشسته بودند.

    حواریون به عیسی علیه السلام عرض کردند: آموزگار راه هدایت! ما را از نصایح و پندهایت بهره مند ساز.

    عیسی علیه السلام: پیامبر خدا موسی علیه السلام به اصحاب فرمود؛ سوگند دروغ نخورید، ولی من می گویم سوگند – خواه دروغ و خواه راست نخورید.

    آنها عرض کردند: ما را بیشتر موعظه کن.

    حواریون از ایشان به حواریون فرمود : برادرم موسی میگفت :‌ زنا نکنید ولی من به شما میگویم : حتی فکر زنا نکنید ؛ زیرا فکر گناه مثل این است که در اتاقی آتش روشن کنند که اگر خانه را هم به آتش نکشد، دیوارها را سیاه میکند.[سفینه البحار، ج ۳، ص ۵۰۳]

    کسی که فکر گناه می کند، کم کم قلبش سیاه می شود.

    وقتی از آیت الله العظمی بهجت(رحمت الله علیه) پرسیدند برای درمان وسواس های ذهنی چه کنیم فرمودند:

    بسیار ذکر «لاإله إلا الله» بگویید.

    با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    امتیاز ۱٫۰۰ ( ۱ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود ده حکایت حضرت از علی نودهشتیا

    دانلود ده حکایت حضرت از علی نودهشتیا

    دانلود ده حکایت حضرت از علی نودهشتیا

    دانلود ده حکایت حضرت از علی نودهشتیا

    دانلود ده حکایت حضرت از علی نودهشتیا

    حکايت اول: زندگاني امام علي بن ابيطالب(ع)
    نويسنده: قمي، عباس
    قالب: سرگذشت / تذکره
    نوع: اشخاص و حوادث واقعي – مستند تاريخي مذهبي
    موضوع: کرامت شهادت ايمان شجاعت
    سبک: نثر مرسل
    هجري ـ عربستان، مکه، مدينه ۴۰ عام الفيل تا ۳۰ زمان – مکان:
    ايده: شرح احوال و زندگاني مولاي متقيان حضرت علي(ع).
    محور: شخصيت
    زاويه ديد: سوم شخص داناي کل
    زمان روايت: گذشته
    تاثير: تراژيک
    دراماتيک: از دست دادن شخص يا شيء محبوب
    ناشر: جاويدان
    ه.ش ۱۳۷۷تاريخ نشر:
    محل نشر: تهران
    عنوان ماخذ: منتهي الامال

    عام الفيل متولد مي گردد. در پنج سالگي به خانه پيامبر مي رود و از آن به بعد ۳۰ رجب، ۱۳ خلاصه فشرده: امام علي(ع) در يک لحظه از پيامبر جدا نميشود. آن گاه که پيامبر به نبوت مي رسد، علي(ع) اولين کسي است که به پيامبر ايمان ميآورد و مسلمان مي گردد. زماني که پيامبر قصد هجرت دارد، علي(ع) به جاي ايشان مي خوابد تا دشمنان متوجه غيبت پيامبر نگردند. آنگاه بعد از هجرت پيامبر، علي، دختران پيامبر را به مدينه مي برد و در سال اول هجري با فاطمه زهرا(س) ازدواج مي نمايد. در جنگ بدر و احد بلکه در تمامي غزوات پيامبر، علي دوست و دشمن را دچار تعجب مي نمايد. شجاعت بي نظير او بعد از سال سکوت، علي(ع) به خلافت مي رسد و در طول مدت خلافت ۲۰پيامبر به سکوت و مشورت با خلفا مبدل مي گردد. پس از هجرت به دست ابن ملجم ۴۰ رمضان ۱۹در سه جنگ جمل با عايشه، صفين با معاويه و نهروان با خوارج شرکت مينمايد و در مرادي به شهادت ميرسد.

    حکايت دوم: خدو انداختن خصم در روي اميرالمؤمنين و انداختن علي شمشير را از دست
    نويسنده: مولوي
    مليت: ايراني
    قالب: حکايت يا روايت
    نوع: تمثيلي – رمزي فلسفي – عرفاني
    موضوع: شجاعت ايمان
    سبک: عراقي
    زمان-مکان: صدر اسلام ـ عربستان
    ايده: درباره بخشيدن حضرت علي(ع)، شخصي را که بر او آب دهان انداخته بود.
    محور: انديشه
    زاويه ديد: سوم شخص داناي کل
    زمان روايت: گذشته
    تاثير: تراژي کميک
    ناشر: اميرکبير
    ش. ۱۳۶۶تاريخ نشر:
    محل نشر: تهران
    عنوان ماخذ: مثنوي معنوي

    خلاصه فشرده: در جنگي، حضرت علي(ع) بر پهلواني غلبه مي کند، اما به محض اين که مي خواهد او را بکشد جنگجو آب دهان خود را بر روي حضرت مي اندازد و در اين حال حضرت از کشتن او منصرف مي شود و وقتي جنگجو علت اين کار را سؤال مي کند. حضرت مي فرمايد که به علت خشمي که از آب دهان انداختن پهلوان بر او غلبه کرده خلوص عمل حضرت از ميان رفته و مانع کشتن او شده است.

    حکايت سوم: قصه آن زن که طفل او بر سر ناودان نشيند و خطر افتادن بود و از علي چاره جست
    نويسنده: مولوي
    مليت: ايراني
    قالب: حکايت يا روايت
    نوع: تعليمي حکمي تمثيلي – رمزي فلسفي – عرفاني
    موضوع: مجانست آگاهي
    سبک: عراقي
    زمان-مکان: صدر اسلام ـ عربستان
    ايده: زني با ياري گرفتن از حضرت علي کودکش را از خطر سقوط نجات ميدهد.
    محور: عمل/شخصيت
    زاويه ديد: سوم شخص داناي کل
    زمان روايت: گذشته
    تاثير: تراژي کميک
    دراماتيک: نجات گرفتار
    ناشر: اميرکبير
    ش. ۱۳۶۶تاريخ نشر:
    محل نشر: تهران
    عنوان ماخذ: مثنوي معنوي

    با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    امتیاز ۲٫۰۰ ( ۱ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان جان شیعه اهل سنت نودهشتیا

    دانلود رمان جان شیعه اهل سنت نودهشتیا

    دانلود رمان جان شیعه اهل سنت نودهشتیا

    دانلود رمان جان شیعه اهل سنت نودهشتیا

    ۲۹۱

    فصل سوم

    نی

    ُ

    س

    ِ

    اهل تسنن بیاید، با لحنی لبریز تردید پاسخ دادم: «مجید این مسجد

    تکاند،

    کرد و شن و ماسه ها را می

    که شلوارش را وارسی می

    هاست!» و او همچنان

    لبخندی زد و با شیطنت پرسید: «یعنی من رو راه نمیدن؟» و من که از این

    تصمیمش به هیجان آمده بودم، با خوشحالی پاسخ دادم: «چرا، فقط تعجب

    کردم!» و فکری به ذهنم رسید که به نیم رخ صورتش نگاه کردم و با لحنی محطاتانه

    هر نداره!» به آرامی خندید، جانماز کوچکی را از جیبش

    ُ

    جا م

    اطلاع دادم: «آخه این

    شدیم،

    تر می

    هر همرامه الهه جان!» و هر چه به مسجد نزدیک

    ُ

    در آورد و گفت: «م

    جا الان فقط نماز مغرب می خونن.

    شد که گفتم: «این

    ذهن من بیشتر مشوش می

    خونن.» به سمتم صورت چرخاند و با حالتی ناباورانه جواب

    می

    ً

    نماز عشاء رو بعدا

    نی زندگی

    ُ

    ه ماهه که دارم با یه دختر س

    ُ

    دلواپسی هایم را داد: «الهه جان! من الآن ن

    ب وقتی اونا نماز مغرب رو خوندن، من نماز

    ُ

    کنم! چرا انقدر نگرانی عزیزم؟!!! خ

    می

    جا اومدم.» به مقابل

    هم این

    ً

    خونم. تازه دفعه اولم که نیس، قبلا

    رادی می

    ُ

    عشاء رو ف

    شدیم که لبخندی نشانم داد و سفارش

    مسجد رسیدیم و باید از یکدیگر جدا می

    کرد: «مراقب خودت باشه الهه جان! هم مراقب خودت، هم مراقب حوریه!» و با

    همه همراهی، هنوز تاب دوری همدیگر را نداشته و به

    هایی که بعد از این

    دل

    کردند، از هم جدا شدیم و من یکسر به وضوخانه

    قراری می

    فاصله یک نماز، بی

    گرفتم تمام فکرم پیش مجید بود که بایستی در

    طور که وضو می

    رفتم. همان

    نی به روش شیعیان وضو بگیرد و بعد در

    ُ

    وضوخانه مردانه در میان جماعتی س

    هر

    ُ

    صفوف نماز جماعت مسجد اهل تسنن با دست باز به نماز ایستاده و بر م

    سجده کند و مانده بودم که با این همه تفاوت، چرا پیشنهاد آمدن به این مسجد

    را داد و چرا به یکی از مساجد شیعیان نرفت تا با خیالی آسوده در میان هم مذهبان

    ام را محکم دور سرم

    خودش نماز بخواند؟ وضویم که تمام شد، چادر بندری

    پیچیدم و به مسجد رفتم. وقتی در صف نماز جماعت نشستم، تازه سردردم

    خودی نشان داد و باز کمرم از درد ضعف رفت و با همان حال ناخوشی که بایستی

    دانستم در

    کردم و خوب می

    بخاطر دوران مانده تا مادر شدنم، صبورانه تحمل می

    با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان برای من بخون برای من بمون

    دانلود رمان برای من بخون برای من بمون

    دانلود رمان برای من بخون برای من بمون

    دانلود رمان برای من بخون برای من بمون

    کارشناسا خوندنش و کلی خوششون اومده بود . باور نمی کردن اولین باره که قلم به دستم می گیرم ، ایراداشو گفته بودن تا من درستش کنم ، ولی کو دل و دماغ این کارا
    اون موقع با هزار تا ذوق و شوق از متن آهنگای محمد نصر توشون استفاده کرده بودم
    حالا بیخیال . بالاخره که یادم میره . جلسه سوم ادبیات بود و من طبق معمول ردیف های اول می نشستم که چشم تو چشم اون پسرای خل و چل همکلاسیمون نشم استاد هنوز نیومده بود . امروز ردیف دوم بودم و ردیف جلوم کاملا خالی بود . داشتم کتاب رو زیر و رو می کردم و حکایتهای کوتاه رو پیدا می کردم تا بخونم . یه پسره اومد و با کمی فاصله کنارم ایستاد . انگار داشت دنبال یه جایی واسه نشستن می گشت . سرم رو آوردم بالا که نگاش کنم … یه عکس العمل طبیعی هر بنی بشری …قلبم ریخت . عرق سردی روی پیشونیم نشست. ضربان قلبم رفت بالا. خدایا؟؟.. همون لحظه پسره جاش رو پیدا کرد و رفت نشست . سمت چپ کلاس و ردیف اول با چند صندلی فاصله بینمون . نشست و برگشت عقب رو نگاه کرد ، یک ثانیه چشم تو چشم شدیم . همون در حد یک ثانیه . نمی تونستم ازش چشم بگیرم . قلبم به شدت خودشو به در و دیوار قفسه سینه ام می کوبید. خدايا؟ .. محمد نصر اینجا چیکار می کرد؟ … یاحسین… چقد این بشر شبيه محمده نصره؟ … فقط مدل دماغش فرق می کنه … بیا … اینم از شانس ما … خودش که پرید و ازدواج کرد … حالا خدا یه کپی از خودشو فرستاده جلو چشمم… حالا این می خواد بشه آیینه دق من… دیگه تا آخر کلاس هیچی نفهمیدم . ساعت بعد هم ادبیات داشتم . کلاس که تموم شد پریدم بیرون دختردایی بزرگم که همین جا تو همین دانشگاه درس می خوند رو بستم به زنگ که شيده الا وبلا باید بیای سر کلاس ادبیات ازش پرسیدم کجاست رفتم و پیداش کردم وکشون کشون بردمش سمت کلاس . تو همون حال همه چیز رو براش تعریف کردم . خندید. شیده-: خب سر په کلاس دیگه اتون می اومدم می دیدم … -: نه نمیشه ، اون هم کلاسيه من نیست رشته اش فرق می کنه …
    Romans faoi
    اراذ
    ل برین خون برای من بمون
    کتابخانه مجاری السا
    شیده-: خب حالا اسمش چی هست ؟ … -: نمی دونم … حالا این ساعت تو حضور غیاب حواسمونو جمع می کنیم… رفتیم تو کلاس و یه گوشه نشستیم که به خوبی دید داشته باشیم، خیرسرمون چادری و مذهبی هستیم!!!!!!… خب چه کنم دست خودم نیست که… آخه این دل بی صاحاب مقصره دیگه… اون پسره هنوز نیومده بود استاد اومد و کلاس شروع شد . به سقلمه زدم به پهلوی شیده و آروم دم گوشش گفتم -: اخه نمی دونم خدا شانس دادنی من کدوم گوری بند کفش می بستم … حالا امروز

     

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان تندیسگر عشق نودهشتیا

    دانلود رمان تندیسگر عشق نودهشتیا

    دانلود رمان تندیسگر عشق نودهشتیا

    دانلود رمان تندیسگر عشق نودهشتیا

     

    دانلود رمان تندیسگر عشق نودهشتیا

    صبح به اندیمشک رسیدند و همه با وسایلشان ۱ ساعت های پیاده شدندومحمد صدرا بادیدن قیافه بدون آرایش مهرسا تعجب میکند وبه رضایی مینگرد که با لبخند به مهرسا نگاه میکند ناگهان حدسی از ذهنش عبور میکندو با خود میگوید :-شاید همو دوست دارن؟
    حتی حاج خانوم هم از وقتی بیدارشده بود وقیافه بدون ارایش مهرسا را دیده بود لبخندی از سر رضایت بر لبانش نشسته بود.
    همه سوار بر اتوبوس وبه سمت پادگان دوکوهه به راه افتادند،بعد از استقرار در پادگان وجابه جایی وسایل همه به مکانی که برای توجیه در نظر گرفته شده بود رفتند.
    مهرسا به محمد صدرایی نگاه میکند که میکروفن به دست ایستاده .
    . محمد صدرا به خود می آید ۵…۶…۷ با صدای بسم الرب شهدا والصدیقین
    با عرض خوشامد گویی خدمت تمام زوار عزیز
    خیلی خوش حالیم که در خدمت شمایییم.
    امسال هم مثل سال های گذشته توفیق پیدا کردیم میزبان شما عزیزان باشیم .
    ….
    بعد از اتمام صحبت های محمد صدرابه سمت یاد بود شهدای فتح المبین به راه افتادند .
    مهرسا که نه چیزی از جنگ میدانست و نه علاقه ای داشت که بداند هندزفری را داخل گوش هایش گذاشت و به آهنگ از مرتضی پاشایی گوش داد.
    باز دوباره با نگاهت
    این دل من زیر و رو شد
    باز سر کلاس قلبم
    درس عاشقی شروع شد
    دل دوباره زیر و رو شد با تموم سادگی تو
    حرفتو داری میگی تو
    میگی عاشقت می مونم
    میگم عشق آخریتو
    حرفتو داری میگی تو
    میدونی حالم این روزا بدتر از همه است
    آخه هر کی رسید دل ساده ی من رو شکست
    قول بده که تو از پیشم نری
    واسه من دیگه عاشقی جاده یک طرفه است
    میمیرم بری آخرین دفعه است
    پرواز تو قفس شدم بی نفس شدم
    دیگه تنها شدم توی دنیا بدون خودم
    راستشو بگو این یه بازیه
    نکنه همه حرفای تو مثل حرفه همه

    با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    امتیاز ۴٫۵۰ ( ۲ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان سجاده صبر نودهشتیا

    دانلود رمان سجاده صبر نودهشتیا

    دانلود رمان سجاده صبر نودهشتیا

    دانلود رمان سجاده صبر نودهشتیا

    دانلود رمان سجاده صبر نودهشتیا

    یاد اتاق خانم فدایی زاده افتاد، احساس کرد تمام بدنش از عرق خیس شده، احساس چندش آوری داشت از تصور وقتی شیدا که رو اونجور مغرور و از خود راضی پشت میز رئیس میدید و خودش که مثل یک کارمند مفلوک بدبخت جلوش ایستاده بود. چقدر دلش میخواست همون لحظه برگه استعفاشو پرت کنه تو صورت شیدا و بگه برو به درک …. اما نمیشد، کاری که براش این همه زحمت کشیده بود رو نمی تونست به همین راحتی ول کنه و بره، اون هم حالا که تلاشهای چندین سالش داشت جواب میداد، تازه اگر هم این کار رو میکرد، دیگه میخواست چه کاری پیدا کنه، از چه راهی پول در بیاره، مگه به همین راحتی میتونست با همین حقوق و مزایایی که اینجا میگیره جای دیگه ای کار پیدا کنه، پس باید چیکار میکرد، بین درخواست شیدا و کارش کدوم رو باید انتخاب میکرد؟ یک لحظه به ذهنش اومد چی میشد که شیدا رو دوباره صبغه کنه، مگه خود شیدا اینجوری نمی خواست؟ مگه فاطمه بهش اجازه نداده بود از راه حلال هر کاری که میخواست بکنه، مگه یک بار دیگه این کار رو نکرده بود، خوب این بارم روش، شیدا هم که قول داده بود هیچ کس چیزی نفهمه، پس چه مانعی میتونست وجود داشته باشه؟
    توی همین افکار بود که موبایلش زنگ زد، بی حوصله گوشی رو برداشت و گفت: بله.
    صدای شاد و پر انرژی فاطمه بود که از اون ور خط می اومد: سلام آقا، خسته نباشی. کجایی؟ دیر کردی؟
    -سلام، تو راهم دارم میام.
    -زودتر بیا که بدون تو ناهار نمیچسبه، داری میای اگه سختت نیست، ماستم بخر.
    -باشه، امر دیگه ای نیست؟
    -عرضی نیست قربان، تا اینجا میای مراقب خودت باش
    بعد هم خیلی شیرین خندید و خداحافظی کرد.
    با قطع شدن تلفن فاطمه چراغ هم سبز شد، سهیل با خودش فکر کرد، فاطمه کجا و شیدا کجا، با یاد آوری فاطمه دلش یک جوری شد، حسی به اسم عذاب وجدان. چیزی که مطمئن بود این بود که از شیدا متنفره، چراشم میدونست، دختری که حاضر بود به خاطر به دست آوردن یک مرد حتی آبروی خودش رو بر باد بده چه جذابیتی می تونه داشته باشه، ذات یک زن خواستن نیست، خواسته شدنه و زنی که به زور بخواد خواسته بشه، هیچ جذابیتی برای سهیل نداشت. اما الان موقعیتی نیست که بخواد با احساسش تصمیم بگیره، قرار نبود عاشق شیدا باشه، قرار بود فقط …
    با خودش فکر کرد فقط چی؟ سهیل قراره چی باشه؟ یک غلام حلقه به گوش برای فرمایشات شیدا؟ قرار بود توی زندگی شیدا چی باشه؟ همسرش؟!!! …. نه، قطعا اینو نمی خواست، اون فقط همسر یک نفر بود… زمانی شیدا رو به خاطر یک هوس در آغوش گرفته بود، اما حالا هیچ دلیلی وجود نداشت، نه اون هوس، نه عشق … اما منفعتش چی؟ به خاطر منفعتش می تونست همچین کاری کنه؟ یک بار به خاطر هوسش این کار رو کرد، حالا چرا به خاطر

    با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    امتیاز ۴٫۰۰ ( ۲ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد