دانلود رمان اسمونی ها نودهشتیا

    دانلود رمان اسمونی ها نودهشتیا

     

    دانلود رمان اسمونی ها نودهشتیا

    با دلخوری به او نگاه کردم، این همه سال تنهایی کجا بودند؟ چرا به سراغم نیامدند؟ منتظر ماندند پسرشان بزرگ شود، بیست ساله شود تا با یک دسته گل به سراغم بیایند؟ اجازه ندادم بیشتر از این مقدمه چینی کند، جواب من که مشخص بود .نفس عمیق کشیدم و گفتم: -دایی اگه بگم من راضی نیستم این بحث همین جا تموم میشه؟ برای چند لحظه صدا از کسی بیرون نیامد، پلک چشمم را مالش دادم و نگاهم روی مهبد ثابت ماند که با بینی چین خورده به من زل زده بود .با بیست سال سن آمده بود خواستگاری من؟ و بی اختیار او را با وحید مقایسه کردم .نه اصلا قابل مقایسه نبودند، وحید کجا و این پسر بچه ی ی… -طاقچه بالا می ذاری هما؟ با صدای زن دایی، افکارم پر زدند .سر تکان دادم: -چی زن دایی؟ -گفتم طاقچه بالا می ذاری؟ پسر من چشه؟ اصلا گذاشتی دهن باز کنیم؟ نفس عمیق کشیدم، نمی دانستم در جوابش چه بگویم تا دلخوری به وجود نیاید .همه شان از کاه، کوه می ساختند. سرم را پایین انداختم .زن دایی یک نفس غر می زد و گله می کرد .نگاهم روی آق بانو ثابت ماند، با پرِ روسری نم اشکش را گرفت، حق داشت گریه کند، دل سنگ هم به حال بی پناهی من آب می شد…. آخر شب روی تختخوابم دراز کشیده بودم که آق بانو وارد اطاقم شد، خواستم نیم خیز شوم ولی قسمم داد از جایم بلند نشوم .روی لبه ی تخت نشست و دستش را لا به لای موهایم فرو برد: -گیزیم، نمی خوام زیاد حرف بزنم، خسته ای می خوای بخوابی، ولی تو باید ازدواج کنی از این حرف بی مقدمه اش جا خوردم و خواستم چیزی بگویم که پیش دستی کرد: -نم یبینی هر کی از راه می رسه به هوای این خونه و زندگی میاد جلو؟ دیگه کم مونده از فردا هر کی پسر ده ساله هم توی خونه داره بیاد اینجا خواسگاریت، من به فک و فامیلت اعتماد ندارم، گوربانوم سنه، اگه دلت پیش کسیه، خودت برو جلو بهش بگو، تحقیق کن ببین چجور آدمیه، منتظر نمون آدمی خوب در این خونه رو بزنه چشمانم را بستم، آق بانو چه دل خجسته ای داشت، کسی را که دوست داشتم از دست داده بودم، زن داشت و زنش هم بهترین دوست زندگی من بود . -من نگرانتم هما خانوم، دو فردای دیگه من و مشتی هم از پیشت میریم، تنها میشی، شوهر کن بذار منِ پیرزن سر راحت زمین بذارم
    Created

    با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان عقیق نودهشتیا

    دانلود رمان عقیق نودهشتیا

    دانلود رمان عقیق نودهشتیا

    دانلود رمان عقیق نودهشتیا

     

    دانلود رمان عقیق نودهشتیا

    همان شبی که میتوانست مثل باقی شبهای زندگی اش سیاه و فرو رفته در ظلمات باشد اما روشن ترین نقطه زندگی اش شد… … سالش بود اما از تمام مردهای زندگی اش مرد تر بود ۲۸ و ابوذر …پسری که فقط نگاهی به آسمان کرد…خدایش را روزی آن بالا بالاها میدید و فکر میکرد مشغول کارهای روز مره خودش است! اما از آن شب به بعد ابوذر به او آموخت جایی این پایین پایین ها نزدیک رگ گردنت دارد خدایی میکند …و آنقدری انتقاد پذیر است که به تمام گله هایت لبخند میزند! دستی به همان رگ کشید و اشکی از چشمهایش چکید :خدایا ازت گله دارم…. **** ابوذر ترجیح داد همراه پدرش به مغازه حاج آقا صادقی نرود …دلش کمی آرامش میخواست کنار استاد مهربانش… نگاهی به ساختمان باز سازی شده حوزه کرد …باز سازی ها جانی تازه به آن ساختمان قدیمی و زیبا داده بودند …شرمنده شد از خود خواهی هایش .میدانست مثل همه ی طلاب وظیفه دارد تا به باز سازی اینجا کمک کند و این را هم میدانست اگر کسی میخواست در برود حاج رضا علی خوب گوشش را میپیچاند و چقدر ممنون حاج رضاعلی بود که نیامدن هایش را گذاشته بود پای درمان همان ابوذر دردش! گوشهایش را تیز کرد …صدای مرغ عشق های حاج رضا علی می آمد …لبخندی زد …خدا اصوات اینجا را هم لذت بخش قرار داده بود …با شنیدن صدای پیرمرد روشن ضمیر به سمت صدا برگشت :بـه سلام علکیم جاهل بالاخره شازده قدم رنجه کردن و التفاتی به فقر فقرا فرمودند! خدا میدانست چه شیرین بود برای ابوذر تکه و متلک شندین از این پیرمرد بی هوا دستهایش را بوسید و خیره به چشمهای پیرمرد گفت :حاج رضا علی تا دنیا دنیا است نو کرتم حاج رضاعلی دستی روی سرش کشید و گفت :خوبی بابا؟ کجا بودی این چند وقته؟ ابوذر مثل جوجه اردکها پشت حاج رضا علی راه افتاد و گفت :پیرو همون موضوع که میدونید…حاجی من شرمنده ام خیلی این چند وقته سرم شلوغ بود!

    با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان پیانو نودهشتیا

    دانلود رمان پیانو نودهشتیا

    دانلود رمان پیانو نودهشتیا

    دانلود رمان پیانو نودهشتیا

    دانلود رمان پیانو نودهشتیا

    مهرت را مانند سنجاق سینه ای به خود آویزان کرده و در انتظار قشنگ ترین آهنگ زندگیش است. با اخمش، آشفته و با خنده اش، کودکانه می خندد. زخم که می خورد، روحت خسته می شود و دلت می طلبد که مرحمی بر روح و جسم آسیب دیده اش بگذاری. در لا به لای این باید ها و نبایدها، در باز می شود وتنها هم سفر عاشقی ات با غرور، رو به رویت جا می گیرد و تو می : گویی خوش آمدی جان دل!

    ۱ #پارت

    با رخوت چشمانم را می گشایم و سرگیجه ام باعث می شود، کمی دیرتر موقعیتم را درک کنم. به ساعت خیره می شوم؛ وقت قرص های آقاجون است. بدنم را به حالت نرمال باز می گردانم. ، از جایم برمی خیزم و باکش و قوسی امروز هم یکی دیگر از روزهای خداست که بدبختی هایش دامن گیر من است. لباسم را به تن کرده و چادرم را سر می کنم. آقاجون بیدارشین، وقت قرص هاتونه. : کنار تخت آقاجون می گذارم و صدایش می زنم ، قرص را به همراه لیوان آبی تکان خفیفی می خورد و چشمانش را اندک اندک می گشاید. لبخندی مهمان لب هایم می کنم و با گفتن صبح بخیر، لیوان و قرص را به دستش می دهم. کمی این پا و آن پا می کنم و در ذهنم جملات را کنار هم می چینم. چه طور بگویم که امروز هم باید تنها بماند؟ دیگر روی دیدن به صورت چون ماهش را ندارماما باید به دنبال کار می گشتم. همین امروز و فرداست که صاحب خانه در را از جا بکند و ما را با وسایلمان، آواره ی کوچه و خیابان کند. آقاجون،شرمندتون هستم اما امروز من یه : با کمی مکث و من من کردن، بالاخره سربحث را باز می کنم و می گویم مصاحبه ی کاری دارم؛ کسی چه می دونه شاید استخدام شدم. فقط شما امروز هم… حتی کلمات هم یاری ام نمی کنند که به این پیرمرد مهربان و خوشرو، بگویم که امروز هم مثل همیشه تنهاست. برو دخترم، نگران من نباش، خوشبختی و خوش حالی تو آرزوی منه. : لبخندی به رویم می پاشد و می گوید بوسه ای بر دستان چروک و زمختش می زنم و خداحافظی جانانه ای با او می کنم. ازخانه خارج میشوم و با ذکرخدا، راهم را آغاز می کنم. درتمام مسیر دعا می کردم که این یکی بشود

     با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان نفس عشق نودهشتیا

    دانلود رمان نفس عشق نودهشتیا

     

    دانلود رمان نفس عشق نودهشتیا

    آرایش و انتخاب لباس بود بزرگترین مشکلی که ما دختر ها داریم انتخاب لباس هست بعد از کلی فکر کردن یه مانتو جلو باز زرد با شلوار و تیشرت مشکی پوشیدم کیف و کفشمم ست مشکی براق بود خیلی دوستشون داشتم بابا از سفر دبی برام آورده بود خب حالا دیگه نفس خانوم وقت رفتنه،مامان من رفتم با مریم قرار دارم مامان:برو عزیزم ،مواظب خودت باش ،شبم زود برگرد نفس:چشم زود میام بعد از خداحافظی با مامان به سمت خونه مریم رفتم خیلی با ما فاصله نداشتن،مریم خانم دم در منتظر بود مریم:سلام دوستی،خوبی نفس:سلام خب حالا بریم کجا لباس بگیری به نظر منم پاساژ پرواز لباساش خیلی خوبه مریم:خب بریم همون جا نفس:یک ساعت بود ما داشتیم راه میرفتیم ولی خانم هنوز لباس انتخاب نکرده بود مریم:خب چیکار کنم لباس خوشگل نیست نفس:داشتم از دست مریم حرص میخوردم که چشمم به یه لباس سبزآبی خورد که تو تن مریم با اون چشمایی سبزش محشر میشد،مریم بیا برو اون لباسو پرو کن مریم:وای همون سبزآبی رو میگی چقد خوشگله نفس:لباس بالا تنش با قسمتی از دامن لباس گیپور کار شده بود مریم همون لباسو خرید و ما برگشتیم خونه آراد کامران:من تک پسر هستم با یدونه خواهر به اسم آرام که خیلیم دوسش دارم و خودمم مدیر شرکت آسماری سالمه۲۷هستم داشتم فکر میکردم که صدای گوشیم که زنگ میخوردو شنیدم آرام بود که زنگ میزد آراد:جانم خواهری چیکار داری آرام:جونت بی بلا مامان گفت زنگ بزنم که یادت بندازم امشب مهمون داریم آراد:باشه خواهری زود میام،دیگه کاری نداری آرام:نه عزیزم منتظرم،خدا نگهدار آراد:خدا نگهدار عزیزم آراد:خانم احمدی احمدی:بله،آقای کامران امرتون آراد:لطف کنید به آقای بیگی بگید بیاد اتاق من باهاشون کار دارم احمدی:چشم الان بهشون میگم آراد: داشتم پرونده ها رو بررسی میکردم که صدای در اومد ،بفرمایید داخل احسان:سلام داش آراذ خوبی؟چیکار داشتی که احضار کردی منو

    با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    امتیاز ۵٫۰۰ ( ۱ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود داستان مدافع حرم نودهشتیا

    دانلود داستان مدافع حرم نودهشتیا

    دانلود داستان مدافع حرم نودهشتیا

    دانلود داستان مدافع حرم نودهشتیا

    دانلود داستان مدافع حرم نودهشتیا

    همين طور که داشتم مي دويدم و کلاش در دستم بود ، صداي بيسيم بلند شد : احمد ، محسن ، احمد ، محسن …
    دکمه بيسيم را فشار دادم و گفتم :
    احمد جان به گوشم
    او گفت :
    محسن جان آتيش اينجا سنگين هستش از اونجا چه خبر ؟؟
    دوباره دکمه بيسيم را فشار دادم وگفتم :
    اينجا خبر خاصي نيست داريم پاک سازي مي کنيم ، داريم داخل خونه ها و خرابه ها به دنبالشون مي گرديم !
    بعد بيسيم را به کمرم بستم و به اطرافم نگاه کردم خاک و دود آسمان را پر کرده بود به طوري که چشمانم را آزار مي داد و سنگ ها و آجر ها ريخته شده و خانه هاي ي که تبديل به خرابه شده و هوا آن قدر گرم بود که تمام بدنم خيس عرق شده بود ،
    من به همراه سه نفر در حال پاک سازي منطقه اي در حلب بوديم . چهار نفر از يارانم را از دست داده و حدود پنجاه نفر از آنها را به هلاکت رساند بودم .
    منطقه آن قدر آرام بود که انگار صد سال است که در آنجا کسي زندگي نمي کند . همين طور با پوتين هايم از روي وسايل مردم رد مي شدم تشک ها و تخت ها ، لباس ها و مبلها و حتي جسد هايي که زير خاک غايب بود که ديگر چيزي ازآن ها باقي نمانده بود .
    صداي نفس هايم را مي شنيدم ، خسته ، گشنه و تشنه به دنبال داعشي هاي لعنتي که زندگي را از مردم بي گناه گرفته بودند بودم.
    علي که کنارم ايستاده بود کلاشش را به طرف ديوار روبه رو گرفت و با فرياد گفت :
    محسن سرت رو به پا !!……آتش
    صداي تير زدن بلند شد و گوش هايم دوباره شروع به زنگ زدن کرد ، نمي دانم با اينکه شانزده سال است که نظامي شدم ولي باز هم گوش هايم صدا مي دهد ! به يک باره تک تير انداز داعشي را ديدم که بر روي زمين افتاد معلوم بود يکي از تير هاي ما به سر او اصابت کرده گفتم :
    يا زينب ، يا زينب او را زديم ، من هر داعشي را که ميزديم خيلي خوشحال مي شدم انگار دنيا را به من داده اند .
    بعد که خيالم راحت شد گفتم

    با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان خانه ترس نودهشتیا

    دانلود رمان خانه ترس نودهشتیا

    دانلود رمان خانه ترس نودهشتیا

    دانلود رمان خانه ترس نودهشتیا

     

    دانلود رمان خانه ترس نودهشتیا

    کسرا …کسرا صدایی مایا بود التماس و درد تنهایش را حس کرد سمیر با احترام نشست . ـ سرورم … کسرا با بی حالی خواست که بلند بشه ـ سرورم …عاجزانه التماس … کسرا تازیانه ی بهش زد اما پسر جوان اخ هم نگفت دوباره التماس کرد از قضاوتتش برگردد کسرا خود درگیر بود حرف کسرای معلولی که مهمان ابدی جسمش شد را قبول کند یا رهبر کل اجنه ها که قسم خورده بود که عدالت کند و مایای که بیشتر از جانش می پرستید رو به اون ها بده ـ بس کن …تا بحال قضاوتم غلط نبوده و نخواد بود افسانه مقصر و تاوان گناهش تنها فرزندش خواد داد …حتی اگه اون مایا باشه … سمیر متوجه بغض امیرش شد بلند شد ـ پس لطفا به من اجازه بدید که … ـ سمیر …برو تا یک ساله آیند اجازه نداری بیای زمین … ـ اما سرورم !… کسرا از کنارش رد شد ـ فقط یه نفر می تونه بدون دخالت ما مایا رو نجات بده … ـ فهمیدم . جنی کنار مایا که از شدت ترس بی هوش شده بود نشست و عروسک پارچه ی را گرفت خواست روح مایا را قید کند که در طاق باز شد سایه ها محو شدند سمیر از بدن وسیم خارج شد وسیمسر گیجه گرفت حس کرد حالت تهوع دارد دست و روی دیوار گذاشت بدنش سست و بی ثبات شد آب دهانش رو قورت داد چشماش سیاه ی می رفت وقتی حس بهتری پیدا کرد به اطرافش نگاه کرد با خودش گفت اینجا کجا جهنم دریه نور مهتاب از پنجره به جسم بی جان مایا خورد وسیم ترسید و قدمی عقب رفت و بسم …گفت لباس نارنجی مایا توی نور کم می درخشید با عجله به طرفش رفت سرش و بلند کرد اضطراب به پسرک جوان حمله کرد با زد به گونه های بی رنگ و حال زار مایا شدت این دل پیچه رو زیادتر کرد ـ ماریا …ماریا تو رو خدا چشمات و باز کن …خدا .

    با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    داستان عاشقانه غمگین نودهشتیا

    داستان عاشقانه غمگین نودهشتیا

    داستان عاشقانه غمگین نودهشتیا

    داستان عاشقانه غمگین نودهشتیا

    داستان عاشقانه غمگین نودهشتیا

    دخترک شانزده ساله بود که براي اولين بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اينکه راز اين عشق را در قلبش نگه مي داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي کرد.

    در آن روزها، حتي يک سلام به يکديگر، دل دختر را گرم مي کرد. او که ساختن ستاره هاي کاغذي را ياد گرفته بود هر روز روي کاغذ کوچکي يک جمله براي پسر مي نوشت و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا مي کرد و داخل يک بطري بزرگ مي انداخت. دختر با ديدن پيکر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري با موهاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

    دختر موهايي بسيار سياه ولي کوتاه داشت و وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريکي يک خط مي شد.

    در ?? سالگي دختر وارد يک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت. يک شب، هنگامي که همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها حرف مي زدند، دختر در سکوت به شماره اي که از مدت ها پيش حفظ کرده بود نگاه مي کرد. آن شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس کرد.

    روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت. به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را که به سويش دراز مي شد، رد کرده بود. در اين چهار سال تنها در پي آن بود که براي فوق ليسانس در دانشگاهي که پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يک بار هم موهايش را کوتاه نکرد.

    دختر بيست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد و کاري در مدرسه دولتي پيدا کرد. زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش …

    با عضویت در انجمن نگاه دانلود از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد