دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    جلوی عمارت پیاده میشوم من این عمارت راخوب میشناختم ساختمانی که ظاهرش سفیداست و باطنش سیاه اینجا جاییست که ارزش انسانها بربی ارزشی شان مقرر میشودوهمین را برایشان مقدرمیسازند من ازاین عمارت خاطرات خوبی به یادندارم برای همین اینگونه تلخ سخن میگویم عنوانی که برسردراین عمارت زده شده از قدرت تخریب بسیاربالایی برخورداراست:بهزیستی الحق هم که همانطوربود ارزش ما درآنجا فقط به اندازه تنهایی هایمان بود کسی جرات نداشت باصدای بلند بخندد شبها نخوابیده کابوس میدیدیم آری!!! کابوس بیداری هزاران بار بدتراز کابوس دررویاست هرشب راس ساعت مقرر به خواب میرفتی این یک فرمان بود بی بروبرگشت بی سرپرست بودن عجیب وبال گردنمان شده بود بدترین اتفاق هم آنجایی بود که بعداز زمان طولانی کلی به هم عادت میکردیم و یکهو خانواده ای پیدامیشد وسرپرستی کسی را برعهده میگرفت وجای خالی آن شخص همیشه وهمیشه روی تخت خالیش بجا میماند اما اکنون من به عنوان وکیل دادگستری در مقابل این عمارت ایستاده ام اکنون دیگر کسی نیست که نباید ها را بگوید وحتی درعوض وقتی میبینند هزارباردرمقابلت دولاراست میشوندواین آزاردهنده است لااقل هرچه که هستی خوب یابد خودت باش فقط فقط خودت!!!رنگ عوض میکنی که چه شود؟ ذات واقعی بلاخره خود رانشان میدهد اما من اینجارادوست داشتم؛اینجاخانه من بود آدم که نباید همیشه خاطرات نسبتا بد را خط بزند شاید آنهافقط باب میل من نباشد… باصدای زنگ تلفنم از سیردرخاطرات قدیمیم دست میکشم خانوم واقف کسی که در کنارش به کارآموزی مشغولم اووکیل مجربیست و من همیشه دوست داشتم درکنارش چیزهای زیادی بیاموزم -بفرمایید خانوم واقف؟ -بله بله الان میام خدمتتون -چشم خدانگهدار گوشی راقطع کردمو به سمت پراید سفیدرنگم رفتم جلوی ساختمان توقف کردم به طبقه موردنظررسیدمو داخل شدم:سلام خانوم واقف ازپشت صندلی چرخی به سمت جلوزد:مگه تو کارموز نیستی؟ (یکی ازخصوصیاتش همین بود همیشه باید یادآورجایگاهم میشد انگار که من فراموش کرده باشم) -هستم خانوم واقف -پس نمیتونی

     

    منبع:romankade.com

     

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    دانلود رمان نودهشتیا دوستش اومد جلو و گفت: اره دیگه دوست پسر دوست دختر میان بیرون بعدشم هی خانومم خانومم میکنن فکر کردن ماهم خنگیم. مینا اومد جلو و گفت: _اولا کسی رو نمیبینم این وسط بیاد به من بگه با کی بگردم با کی نگردم دوما اینم از حلقم. تو دستش یه حلقه نقره ای با یه نگین خوشگل بود. تو صورتش نگاه کردم از خجالت سرشو پایین انداخت اما طولی نکشید و دوباره گفت: _خب آقای به ظاهر محترم خجالت کشیدی ماها باهم نامزدیم به زودی هم ازدواج میکنیم میخوای کارت دعوت هم برات بفرستم؟ از اون بین یه پیر مرد اومد بیرون رفت سمت اون پسرا و گفت: _پسرای خوب اصلا به نظر شما دختر به این پاکی طرف مینا اشاره کرد به این حجابی با پسر نامحرم میگرده؟ پسره سرش رو گرفت بالا و گفت: پدر جان کارشون اینه پیر مرده گفت پسرم حلقه که شانسی نمیاد تو دستش. پیر مرده داد زد و گفت: نمایش تموم شد به مرور زمان همگی رفتن یه عده موندن. پیر مرده گفت: _ خب دیگه شماهام به دل نگیرید پسره خواست بره که مینا داد زد و گفت: _آقای بیشعور سعی کن دیگه تو زندگی کسی دخالت نکنی وگرنه دوباره خیط میشی . و اومد سمتمو دستم رو گرفت. از اون پیر مرده تشکری کرد و منو دنبال خودش کشوند کمی که دور شدیم دستش رو از تو دستم در آورد به حلقه نگاه کرد. گفت :_ نمیخوام در موردم بد فکر کنی این حلقه رو خالت برام گرفته چون تو مسیر دانشگاه و غیره دستم کنم. _من در مورد دختری مثل تو هیچ فکر بدی نمیکنم اما من شرمنده ام. _واسه چی؟ _مجبور بودم بگم همسرمی . _اشکال نداره منم معذرت میخوام. _شما چرا؟ _منم مجبور شدم بگم این حلقه ی نامزدیمونه . خندیدم و گفتم: _حساب بی حساب. اونم خندید اما انگار دوباره حالش خراب شد. پرسیدم خوبی؟ _نه سرم درد میکنه میشه یه جا بشینیم. _باشه بشین من برم برات آبمیوه بگیرم . _نمیخواد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان نقاب من نودهشتیا

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان نقاب من نودهشتیا

    دانلود رمان نقاب من نودهشتیا

    دانلود رمان نقاب من نودهشتیا

    دانلود رمان نقاب من نودهشتیا

    بگو اگه آروم میشی ،من آدم صبوری هستم و تحمل میکنم اما یادت باشه هیچ وقت تا مطمئن نشدی به طرف مقابلت انگ هرزگی نبندی ،چون یه زخمی رو قلبش میفته که دیگه با هیچ کاری خوب نمیشه ،اون میشکنه ،چون هم غرورش و هم احساس و هم افکار پاکش رو با این تهمت ازش و از همه بدتر اون تصویر خوبی که از تو، میگیری توی ذهنش داره رو حسابی داغون میکنی ..فهمیدی مثل من که امشب داغونم کردی و شکوندی اونم خیلی بد ..حتی اجازه حرف زدن به من ندادی درسته منو نمیشناسی و من تازه وارد زندگیت شدم ولی حق نداشتی در مورد من اینجوری قضاوت کنی .. و دوباره چشمهایم را بستم و در همان حال اشکهایم را با دستم پاک کردمکلافه چنگی به موهام زدم ،آنقدر محکم کشیدم که احساس کردم پوست سرم هر لحظه ممکنه کنده شه . اشکهای بی صداش بیشتر عذابم می داد و بدتر از همه سکوتی بود که همه ئ وجودش رو گرفته بود ،کاش اونم من رو میزد یا تلافی میکرد ،اما هیچی …این بیشتر منو خورد میکرد . دلم میخواست دستمال توی جیبم رو بهش بدم تا اشکهاشو پاک کنه ،اما میترسیدم بیشتر یادش بیفته و بدتر بشه .باید صبر می کردم تا دوباره آروم بشه .اما چطور ممکن بود ،دیوید (سامیار) برادرش باشه ،و دوباره نگاهی به صورتش انداختم ،دستم بشکنه .رد سیلی رو صورتش سرخ شده ..چطور همچین کاری کردم . ودوباره نگاهش کردم ..چطور متوجه شباهت اون دو تا نشده بودم . دیگه حسابی بهم ریختم و کم مونده خل بشم .حرفهاشم که مثل شمشیر تیکه تیکه ام کرد ،دختره ئ دیونه .ببین چیکار کردی که من رئیس نمی تونم حرف بزنم بالاخره دل به دریا زدم و گفتم : _واقعا دیوید برادرته !آخه چطوری ؟ پوزخند زد و گفت :
    شناسنامه بدم رئیس ،چرا خودت تحقیق
    نمیکنی ، آدمش رو که داری !!
    گیج پرسیدم :

     

    منبع:romankade.com

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    امتیاز ۴٫۲۵ ( ۴ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان نفوذ دو ناشناس نودهشتیا

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان نفوذ دو ناشناس نودهشتیا

    دانلود رمان نفوذ دو ناشناس نودهشتیا

    دانلود رمان نفوذ دو ناشناس نودهشتیا

    دانلود رمان نفوذ دو ناشناس نودهشتیا

    سوار ماشین شدم قصد داشتم واسه ناهار کباب بگیرم برم خونه مادرجون….. جلوی رستوران نگهداشتم وارد رستوران شدم سفارش دوتا کباب برگ دادم بود…… ١١ یه ربع منتظر موندم تا اماده شد نگاهی به ساعت مچی روی دستم کردم ساعت خب تا میام برسم اونجا یه ربعیم توراهم…… از ماشین پیاده شدم…. دزدگیرو زدم کباب برگارو گرفتم به یه دستم رفتم پشت در کلیدو از تو کیفم دراوردم تو در چرخوندم در باز شد…… از دالان مادرجون رد شدم…. صدا از تو خونه میومد انگار مادرجون مهمون داشت…. هرلحظه که به حیاط نزدیک تر میشدم قلبم تند تر میزد …… به گوشام اعتماد نداشتم میخواستم صدا مادرجون بزنم وقتی وارد حیاط شدم با دیدنش حرف تو دهنم خشک شد…… باورم نمیشد روبه روم وایساده باشه….. دوتایی به هم دیگه زل زده بودیم ……. نه من حرف میزدم نه اون…… شاید هردومون بعد از این چندسال از کرده ی خود پشیمون بودیم …….

    شاید …… شاید فقط یه ذره دلتنگ رستا بوده که اومده…… باورم نمیشد این مردی که روبه روم وایساده پدرمه…… پدری که تموم موهاش سفید شده بودن وچشمای سبز رنگ خوشگلش هیچ برق خوشحالی نداشتن…. کمری که شاید خم تر شده بود…. بابا بی توجه به من روشو ازم گرفتو به سمت خونه رفت…. خواستم برگردم که با صدای رایان متوقف شدم رایان؛ رستا برگشتم طرفش جان رستا رایان:خوبی؟ _اهوم رایان؛ نمیخوای بپرسی واسه چی اینجاییم _واسه چی؟ رایان؛ قرارشد بریم شمال گفتیم یه سر به مادرجون بزنیم _اهان من دیگه باید برم چهره ی رایان غم گرفتو گفت کجا رستا بیا بریم داخل تا تموم شه _نه رایان جان من باید برم رایان؛ مادرجون ماهی کبابی درست کرده ها _نوش جونت رایان؛ رستا جون من نرو چند قدمی جلو رفتم دستای رایانو تو دستم گرفتمو گفتم…. _رایان بهتره من برم دوست ندارم مامان وبابا اذیت بشن درضمن دفعه ی اخرت باشه جونتو قسم میخوری رایان که مشخص بود ناراحت شده اروم زیر لب گفت باش _حالام برو داخل

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    امتیاز ۴٫۳۳ ( ۳ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان استاد مغرور من نودهشتیا

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان استاد مغرور من نودهشتیا

    دانلود رمان استاد مغرور من نودهشتیا

    دانلود رمان استاد مغرور من نودهشتیا

    دانلود رمان استاد مغرور من نودهشتیا

    لینک مورد نظر حذف شد

    روی صندلی لم دادم و مثل کارگاه به در کلاس خیره شدم .

    میخواستم ببینم این کیه که جای استاد حسامی اومده و نصف بچه های کلاس به و به چه چه قد و قامتشو میکنن .

    یکی از علایقم این بود که بقیه رو با خاک یکسان کنم
    الان هم منتظر بودم استاد تازه وارد بیاد تا اون غرورش و که بچه ها ازش تعریف میکردن و خورد کنم و ته دلم لذت کارم و ببرم .

    یکی از پشت محکم زد رو شونم و گفت
    _چته؟؟ غرق شدی؟

    این رمان بصورت انلاین میباشد

     

     

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    امتیاز ۳٫۰۰ ( ۲۳ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان تنهایی دالیا نودهشتیا

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان تنهایی دالیا نودهشتیا

    دانلود رمان تنهایی دالیا نودهشتیا

    دانلود رمان تنهایی دالیا نودهشتیا

    دانلود رمان تنهایی دالیا نودهشتیا

    همراهش ، دل به مردى می بندد وبه امید ساختن یک خانه ، خلاصه :دخترى همانند من وتو، که با هزار امید و ارزو ویرانه اى بیش نیست……..،. می شود اما انچه که انتظارش را می کشد به نام خدا چه مدتى باقى است. مى خواهم در این سکوت ، در ، نفس هایم تنگ است وبرایم مهم نیست که تا پایان این راه برایم چه ، این اتاق کوچک سلولم، زندگى رابراى همیشه کنار بگذارم. مگر زندگى جز حسرت وکینه چیز گذاشت؛ که برایش بجنگم . فصل اول با عکس کوچک درون دستم. یک روز ، دو روز، اصلاً نمى دانم چند روز از اینجا امدنم مى ، من مانده ام تنها گذرد .تنها می دانم؛ تمام زندگى ام بلاخره نابود شد وتمام آسمان ریسمان بافتن هایم، اثرى نداشت. که دیگر توان نفس ، چه کسى فکرش را میکرد؛ از آن زندگى، همچین چیزى باقى بماند!؟خدایا انقدر خسته ام کشیدن هم ندارم .تنها مى خواهم هرچه زودتر مرا به عزیزم برسانى؛ حال فرقى نمی کند، گناه کار یا بى گناه؛ تنها مرا برسان! هرچند تنها تو میدانى، اگرخود آن گناه را انجام می دادم؛ اکنون ارامش بیشترى داشتم و این گونه این عذاب، مرا مثل خوره نمى خورد .اى کاش واقعا، من خودم آن نامرد را کشته بودم واین تصور، واقعیت داشت ومن مجبور به بازی کردن آن نبودم. آیا فکر هم کرده اند که چگونه میتوانم با کشیدن آن همه درد، ، فکر می کنند از آن شب به بعد، لال شده ام. ولى تنها نقاب خوشبختى به ، زبان در دهان چرخانم ؟!چگونه از بى رحمى آن حیوان بگویم؟ در تمامی این سال ها حالى کنم که من ، خوشبختى وارامش برایم سراب بودند. چگونه به این جماعت نفهم ،صورت زده بودم وتنها حتى، به دروغ ،راضى و خوشحال از این اتهام هستم. طناب ، باز هم صداى نگهبان بلند می شود ونامم را فریاد میزند. چرا دست از سرم برنمیدارند!؟چرا به یک باره دار را دور گردنم نمى انداختند ومرا راحت نمیکردند!؟چه فرقى داشت که من گناه کرده باشم یا نه؛ مهم این است که من هم مقصر بودم . مریم بازویم را مى گیرد وصدایم می زند.مریمى که رفیق این روزهایم شده است و نمی گذارد کسى کاری به منتظر حکم اعدام است

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    امتیاز ۴٫۳۳ ( ۱۵ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان رقص تنهایی نودهشتیا

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان رقص تنهایی نودهشتیا

     

    دانلود رمان رقص تنهایی نودهشتیا

    ﺧﻼﺻﻪ رﻣﺎن :

    ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ اون ﺷﯿﺸﻪ ی زﻫﺮﻣﺎری ﮐﻪ ﺑﻪ زور ﻣﺤﺘﻮﯾﺎﺗﺸﻮ ﺑﻪ ﺧﻮردم ، ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ اون ﺷﺐ دادن. ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ اون دﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ اراده ﻣﻦ رﻓﺖ ﺳﻤﺖ ﻗﺮار داد و ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺟﻠﻮﺷﻮ ﺑﮕﯿﺮم. ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ اﻣﻀﺎﯾﯽ ﮐﻪ زﻧﺪﮔﯿﻢ رو ﺳﯿﺎه ﮐﺮد.

    …ﻻﺳﺘﯿﮏ ﯾﺪﮐﻮ از ﭘﺸﺖ ﺻﻨﺪوق ﺑﺮداﺷﺘﻢ و ﺑﺎ ﺑﺪ ﺑﺨﺘﯽ و دﺳﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ از ﻓﺮط ﻏﺼﻪ ﻣﯽ ﭼﺮخ ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪه رو ﻋﻮض ﮐﺮدم .ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﭼﺮﺧﻮ ﺑﺮداﺷﺘﻢ دﻟﻢ ﻫﺮری رﯾﺨﺖ؛ ، ﻟﺮزﯾﺪ اﻧﮕﺎر ﻫﻮا ﺑﺮای ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪن ﺗﻪ ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻮد .ﺑﺎ دﺳﺖ روﻏﻨﯽ ام ﭼﻨﮓ زدم ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ام و ﺗﻼش ﮐﺮدم اﯾﻦ ﺑﻐﺾ ﻟﻌﻨﺘﯽ رو ﻗﻮرت ﺑﺪم .اﯾﻦ ﺣﻠﻘﻪ ی ﺗﯿﺎم….ﯾﻌﻨﯽ ….اﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮده!

    ﻗﺒﻞ از ﻫﺮﭼﯽ ﻣﻌﻨﯽ اﺳﻢ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﻫﺎ رو ﺑﮕﻢ:

    *ﺗﯿﺎم :ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰم، ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ *اردوان :ﯾﺎری ﮐﻨﻨﺪه درﺳﺘﮑﺎران،ﻧﮕﻬﺒﺎن راﺳﺘﯽ، از ﺷﺨﺼﯿﺖ ﻫﺎی ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ

    ﻗﺴﻤﺘﯽ از رﻣﺎن:

    ﭘﺮﻧﺪه ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺳﻘﻮط را ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻨﯽ. ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ زﻣﯿﻦ ﺑﺨﻮری ﺗﺎ آب دﯾﺪه ﺷﻮی، ﻣﺤﮑﻢ ﺷﻮی، ﺳﺨﺖ ﺷﻮی !درد ﻫﺎ ﮐﻪ ﻫﺠﻮم ﻣﯽ آورﻧﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ و ﺧﻮدت. ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺳﻘﻮط را ﺑﻪ ﺟﺎن ﺑﺨﺮی؛ ﺣﺘﯽ اﮔﺮ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﺟﺎﻧﺖ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﺟﺎن ﺑﻪ ارزش آزادی. از ﻫﺮ ﭘﻠﯿﺪی و ﻧﺎﭘﺎﮐﯽ و درد و ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ را از ﻫﺮ ﺳﻮ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻣﯽ روﻧﺪ… ﺟﺴﻤﯽ ﮐﻪ ﺳﻘﻮط ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ای ﮐﻪ ﺑﻪ آراﻣﯽ ﺑﻪ ﭘﺮواز در ﻣﯽ آﯾﺪ در آﺳﻤﺎن واﯾﻦ اﺳﺖ رﻗﺺ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﻮ.. رﻗﺺ ﺗﻤﺎم درد ﻫﺎی ﮐﺎﻏﺬی ات …رﻗﺺ ﺗﻨــــــــــــــــﻬﺎﯾﯽ…!ﺳﻘﻮط آزادﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ اوﻧﯽ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﻣﺎ اﻧﺘﻈﺎرﺷﻮ داﺷﺘﯿﻢ .درﺳﺖ وﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮدﯾﻢ ﻫﻤﻪ ﻗﺮﻋﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ و ﻣﺎ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﻨﻬﺎ و ﺑﺎزﻧﺪه ی ﻣﯿﺪون ﺑﺰرگ و ، ﭼﯽ داره ﺧﻮب ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ره ﺑﯽ رﺣﻢ دﻧﯿﺎ ! ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ از ﺳﺎﺧﺘﻦ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﻮن و ﺑﯽ ﻫﺪف اداﻣﻪ دادﯾﻢ .ﮔﺎﻫﯽ ﺣﺘﯽ ﻣﺜﻞ ﯾﻪ ﻣﺮده ی ! ﻣﺎ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ و ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺑﺮاﻣﻮن ﻧﻮﺷﺖ و ﮔﺎﻫﯽ ﭼﻪ ﺑﺪ ﻧﻮﺷﺖ ،ﻣﺘﺤﺮک ، ﻣﺎ آدﻣﺎ ﺗﻮ دﻧﯿﺎی رﻣﺎن ﻫﺎ دﻧﺒﺎل ﭼﯿﺰی ﻣﯽ ﮔﺮدﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ دﻧﯿﺎی واﻗﻌﯽ ﻣﻮن ﻧﺪارﯾﻤﺶ ﯾﻪ ﺑﺎرم ﺣﺮف ﺣﺮف ، دﻟﻤﻮن ﻣﯽ ﺧﻮاد ﻻﻗﻞ اﯾﻦ دﻧﯿﺎی ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻣﻄﺎﺑﻖ

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    امتیاز ۴٫۴۸ ( ۲۹ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد