دانلود رمان سکوت آرام نودهشتیا
    Warning: Use of undefined constant smart_ads_days – assumed ‘smart_ads_days’ (this will throw an Error in a future version of PHP) in /home/iiacom/domains/98iia.com/public_html/wp-content/plugins/smart-ads/smartads.php on line 341

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان سکوت آرام نودهشتیا

    دانلود رمان سکوت آرام نودهشتیا

     

    دانلود رمان سکوت آرام نودهشتیا

    نام رمان: سکوت  آرام
    نویسنده: یگانه خودجو صفت

    ژانر : عاشقانه

    خلاصه:دخترى که ناعدالتى میبیند اما باز سکوت میکند
    دخترى که زجر میکشد اما باز سکوت میکند
    مهر این سکوت تا به کى؟!
    کسى را ندارد جز خدا
    وعزیزى که آرام جان است…
    خدایا نمیرسى به دادش؟!
    و در آخر چه میشود.. دلى که میبازد یا دلى که
    میشکند!…

    برای دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه کنید.

    بخشی از رمان:

    چشم هام رو آروم باز میکنم.. چرا انقدر کِسلم.. چرا تمام بدنم درد میکنه..
    کم کم همه چیز رو بخاطر میارم.. خدایا چرا من؟!.. آخه چرا من؟! چکاری کرده
    بودم که این شد حال و روزم؟!
    خیلی دورم شلوغ بود؟.. خیلی خوشحال بودم؟.. بابام رو.. عمرم رو.. تنها کسی
    که داشتم رو.. حامیم رو هم ازم گرفتی؟..
    حالا چکار کنم.. کجا برم.. به کی پناه ببرم.. اینجا بمونم که روزگارم سیاه تر ازسیاه بشه و یا از اینجا برم که خدا میدونه قرار چی به روزم بیاد

    تعداد صفحات:۳۹۵

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    Warning: Use of undefined constant smart_ads_days – assumed ‘smart_ads_days’ (this will throw an Error in a future version of PHP) in /home/iiacom/domains/98iia.com/public_html/wp-content/plugins/smart-ads/smartads.php on line 341

    امتیاز ۳٫۰۰ ( ۱ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان گلبرگ نودهشتیا

    دانلود رمان گلبرگ نودهشتیا

    دانلود رمان گلبرگ نودهشتیا

    دانلود رمان گلبرگ نودهشتیا

    دانلود رمان گلبرگ نودهشتیا

    خوبه پس بریم به مامان خبرقبولیموبدم …توچراپکری …
    نازی حرفی نزد.منم چون هنوزلباس بیرون تنم بود.دروبستم باهم رفتیم خونشون بایداین خبرخوبوزودتربه مامان بدم .
    ـ هی نازی نگفتی چه مرگته ؟نکنه اجازه نمیدن بری زنجان؟
    ـ نه موضوع این نیست …
    ـ پس چیه توکه حالا خوشحال بودی
    جوابی ندا.به خونشون رسیدیم دربازبودباهم واردشدیم …
    گل روبادیدن من گریه کنان خودشوانداخت توبغلم اخمی کردم ینی چی شده .توبغلم گریه می کردکلافه اونو ازخودم جداکردم …
    ـ گل روچیه چیشده ؟/؟؟؟
    مامان نازی مرضیه خانوم واردحیاطشدرضاتوبغلش بود….وای خدامامان کو؟؟؟نکنه مریض شده؟به چهرهی خیس گل روخیرهشدم قلبم آتیش گرفت .شونه هاشوگرفتم
    ـ گل رومامان مریض شده
    حرفی نزدفقط گریه میکرد…به طرف مرضیه خانوم رفتم رضاروازبغل گرفتم بانگرانی گفتم
    ـ چی شده ؟توروخدایکی جواب منوبه؟
    گل روروی زمین نشست.باگریه گفت
    ـ بابا…بابا…
    باباچی؟به طرفمرضیه خانم چرخیدم .
    ـ چی شده ؟
    باناراحتی جواب داد.
    ـ والاچی بگم …راستش بابات…بابات…ازروداربست افتاده پایین …الانم بیمارستانه …
    وای سرم گیج رفت براینکه نقش برزمین نشم چون رضاتوبغلم بود.نشستم زمین … وای خدا طبقه ی چندم ساختمان پنج طبقه بود..
    گیج ومنگ بودم.
    نازی سریع دستموگرفت
    ـ زنست گلی زندس…
    به مرضیه خانم نگاه کردم
    ـ راستشوبگیدزندس..؟
    ـ مرضیه خانم رضاروازم گرفت .
    ـ اره دخترم …مامانتم رفته پیشش
    نیروموجمع کردم وبلندشدم .
    باگرفتن آدرس ازدرزدم بیرون گل رودنبالم دوید
    ـ آبجی بزارمنم بیام
    به طرفش چرخیدم
    ـ نه توبرومواظب رضاباش من زودبرمی گردم ..
    گل روباگریه برگشت منم تاسرخیابان دویدم به اولین ماشین دست تکان دادم اولین باری بودسوارماشین شخصی می شدم .بابام ازهرچیزی برام مهم تربود.به بیمارستان که رسیدم کرایه روحساب کردم دوبارتاداخل بیمارستان دویدم بعدازکمی پرس جوبه اتاق عمل رسیدم …مامان داشت گریه می کرد.دویدم طرفش

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان قصه عشق نودهشتیا

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان قصه عشق نودهشتیا

    دانلود رمان قصه عشق نودهشتیا

    دانلود رمان قصه عشق نودهشتیا

    دانلود رمان قصه عشق نودهشتیا

    دانلود رمان از نودهشتیا

    تا قبل از اینکه پوریا بخواد حرکتی بکنه چنان ضربه ای به پژمان زدم که پرت شد وسط،سالن…
    -رضا جون خاطره ولش کن ..
    خاطره محکم گرفته بودتم. که نرم پسره رو با خاک یکسان کنم…. پسره از سرجاش بلند شد اومد سمتم
    -ولش کنین ببینم مثلا میخواد چه غلطی بکنه…؟
    -پژمان بسه… همونقدر که رضا خواهرشو دوس داره منم زنمو دوس دارم کاری نکن شر بشه؟
    -پوریا من چیکار به زن تو دارم؟ حرفم با این مردیکه عوضیه…؟
    -این مردیکه ی عوضی که میگین داداش خاطره جون عروسمونه…
    با این حرف پونه پژمان دهنش از حیرت. باز شد… اصلا نمیدونست. چی بگه…. پونه دستشو جلوش تکون داد…
    -الو؟
    پسره به خودش اومد رفت سمت خاطره….
    _ باور کنین من شرمنده ام خیلی عذر میخوام قصد جسارت نداشتم من اصلا ایشونو نمیشناختم…. فک کنم در مورد نقاشی هم اشتباه گرفتم حتما کار یکی دیگه اس..
    چند دفعه ی دیگه عذر خواهی کرد دید هیچ کس تحویلش نمیگیره. رفت…. بعد از رفتنش چند لحظه سکوت. بعد ی دفعه همه باهم زدیم زیر خنده….
    -رضا دستت طلا خوب زدیش بد رو اعصابم بود…
    پوریا بود….
    – ذوق نکن من به خاطر آبجیم آدمم میکشم. این که چیزی نیس!!!
    -رضا این چه حرفیه خجالت بکش؟!
    -دروغ که نمیگم آدم میکشم نمونش هم همین نقاشی امشب مورد پسند واقع بود انشالله…
    خاطره خندید…
    -خدا بگم چیکارت کنه رضا… حدس زدم کار توهه…
    پوریا بود…
    -مگه بلدی حدس. بزنی…؟
    -رضا باز شروع کردی

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان چند برگ از یلدا نودهشتیا

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان چند برگ از یلدا نودهشتیا

    دانلود رمان چند برگ از یلدا نودهشتیا

    دانلود رمان چند برگ از یلدا نودهشتیا

    _استادجونممممم،غمت نباشه ها.من هستم که کراواتتو واست ببندم.اصلا تا وقتی یلدا رو داری لازم نیست باحسرت به خانومایی که واسه شوملاشون

    کراوات میبندن نگاه کنی.دربست درخدمتتم قربان.

    سپاس صدای قهقهه ای بلند،درگوشش پژواک شد.

    شیرین که به این حالتهای طاها عادت کرده بود سری تکان داد و باصدای بلند،جوری که طاها از هپروتی که خودش برای خودش ساخته،دربیاد گفت:آق

    طاها راد.بسه اینقدر فکرمیکنی.هپروتی که تو میری،اگه انیشتن میرفت صددرصد میتونست بستنِ بندکفشو یاد بگیره.بیا که هم آب پرتقال از دهن افتاد

    هم نجنبی،دیرمیرسی سرکار.

    سپس رویش را برگرداند و راهیِ آشپزخانه شد.دردل گفت”این مرد هیچوقت عوض نمیشه گاهی وقتا خاطراتِ شیرینِ لعنتی چنان برات دلنشینن که میخوای هرجا وهروقت هم که شده باهاشون وقتتو سپری کنی.جوری که زندگی کردن

    توحال یادت بره و بشی فردی در گذشته ای شیرین

    ” ° حوری ساکت و بدون هیچ صدایی وارد کلاس میشود.بیشتر دانشجویانش متوجه حضور او شده و درجای موردنظر خود می نشینند.سری به نشانه سلام برای آنها

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان محبس نودهشتیا

    دانلود رمان محبس نودهشتیا

    دانلود رمان محبس نودهشتیا

     

    دانلود رمان محبس نودهشتیا

    لبخندی زدم و عقب رو رفتم و با احترام از اتاق خارج شدم..خوشحال شدم..من نمی گذاشتم..نمی گذاشتم نیلوفر یک هفته ای جای من را بگیرد..

    از اداره خارج شدم..سوار سمند سفید رنگم شدم و ماشین را به حرکت در اوردم..نیم ساعتی بعد به خانه رسیدم..

    ماشین را پارک کردم و وارد آپارتمان شدم..به طبقه دوم که رسیدم از اسانسور خارج شدم..کلیدم را از داخل کیفم خارج کردم و روی در گذاشتم و درب را باز کردم.

    تا درب خانه را باز کردم صدای بابا را از داخل آشپزخانه شنیدم..با ذوق کیف را همان دم درب رها کردم و با سرعت و جیغ به سمت آشپزخانه دویدم..

    بابا در حال بگو بخند با مامان بود که بدون توجه سلام بلند بالایی کردم و بابا را در آغوش گرفتم..بابا با خنده گفت:

    -سلام دختر بابا!

    -وای سلام بابا..خیلی دلم برات تنگ شده بودمنم همینطور عزیزم..

    از بغل بابا جدا شدم و به سمت مامان رفتم که مشغول سیب زمینی خرد کردن بود..لپش را کشیدم و بوسه ای بر روی لپش زدم..

    با عشق نگاهش کردم که خندید..یکدفعه صدای تیام بلند شد..همانطور که غر غر می کرد به سمت ما آمد..

    -باز دوباره که این دختره لوس اومده خونه..اه اه..خودشیرین..من موندم تو چجور سروانی هستی که انقدر نازک نارنجیی..

    دستانم را به کمر زدم و یک تای ابرویم را بالا انداختم..

    -ببخشید من خیلی هم خوبم..خودشیرینم تویی..من فقط یکم زیادی مامان بابام رو دوست دارم..مشکلیه؟

    تیام همانطور که به سیب زمینی های خام ناخنک می زد گفت: -یکم؟

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    جلوی عمارت پیاده میشوم من این عمارت راخوب میشناختم ساختمانی که ظاهرش سفیداست و باطنش سیاه اینجا جاییست که ارزش انسانها بربی ارزشی شان مقرر میشودوهمین را برایشان مقدرمیسازند من ازاین عمارت خاطرات خوبی به یادندارم برای همین اینگونه تلخ سخن میگویم عنوانی که برسردراین عمارت زده شده از قدرت تخریب بسیاربالایی برخورداراست:بهزیستی الحق هم که همانطوربود ارزش ما درآنجا فقط به اندازه تنهایی هایمان بود کسی جرات نداشت باصدای بلند بخندد شبها نخوابیده کابوس میدیدیم آری!!! کابوس بیداری هزاران بار بدتراز کابوس دررویاست هرشب راس ساعت مقرر به خواب میرفتی این یک فرمان بود بی بروبرگشت بی سرپرست بودن عجیب وبال گردنمان شده بود بدترین اتفاق هم آنجایی بود که بعداز زمان طولانی کلی به هم عادت میکردیم و یکهو خانواده ای پیدامیشد وسرپرستی کسی را برعهده میگرفت وجای خالی آن شخص همیشه وهمیشه روی تخت خالیش بجا میماند اما اکنون من به عنوان وکیل دادگستری در مقابل این عمارت ایستاده ام اکنون دیگر کسی نیست که نباید ها را بگوید وحتی درعوض وقتی میبینند هزارباردرمقابلت دولاراست میشوندواین آزاردهنده است لااقل هرچه که هستی خوب یابد خودت باش فقط فقط خودت!!!رنگ عوض میکنی که چه شود؟ ذات واقعی بلاخره خود رانشان میدهد اما من اینجارادوست داشتم؛اینجاخانه من بود آدم که نباید همیشه خاطرات نسبتا بد را خط بزند شاید آنهافقط باب میل من نباشد… باصدای زنگ تلفنم از سیردرخاطرات قدیمیم دست میکشم خانوم واقف کسی که در کنارش به کارآموزی مشغولم اووکیل مجربیست و من همیشه دوست داشتم درکنارش چیزهای زیادی بیاموزم -بفرمایید خانوم واقف؟ -بله بله الان میام خدمتتون -چشم خدانگهدار گوشی راقطع کردمو به سمت پراید سفیدرنگم رفتم جلوی ساختمان توقف کردم به طبقه موردنظررسیدمو داخل شدم:سلام خانوم واقف ازپشت صندلی چرخی به سمت جلوزد:مگه تو کارموز نیستی؟ (یکی ازخصوصیاتش همین بود همیشه باید یادآورجایگاهم میشد انگار که من فراموش کرده باشم) -هستم خانوم واقف -پس نمیتونی

     

    منبع:romankade.com

     

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    دانلود رمان نودهشتیا دوستش اومد جلو و گفت: اره دیگه دوست پسر دوست دختر میان بیرون بعدشم هی خانومم خانومم میکنن فکر کردن ماهم خنگیم. مینا اومد جلو و گفت: _اولا کسی رو نمیبینم این وسط بیاد به من بگه با کی بگردم با کی نگردم دوما اینم از حلقم. تو دستش یه حلقه نقره ای با یه نگین خوشگل بود. تو صورتش نگاه کردم از خجالت سرشو پایین انداخت اما طولی نکشید و دوباره گفت: _خب آقای به ظاهر محترم خجالت کشیدی ماها باهم نامزدیم به زودی هم ازدواج میکنیم میخوای کارت دعوت هم برات بفرستم؟ از اون بین یه پیر مرد اومد بیرون رفت سمت اون پسرا و گفت: _پسرای خوب اصلا به نظر شما دختر به این پاکی طرف مینا اشاره کرد به این حجابی با پسر نامحرم میگرده؟ پسره سرش رو گرفت بالا و گفت: پدر جان کارشون اینه پیر مرده گفت پسرم حلقه که شانسی نمیاد تو دستش. پیر مرده داد زد و گفت: نمایش تموم شد به مرور زمان همگی رفتن یه عده موندن. پیر مرده گفت: _ خب دیگه شماهام به دل نگیرید پسره خواست بره که مینا داد زد و گفت: _آقای بیشعور سعی کن دیگه تو زندگی کسی دخالت نکنی وگرنه دوباره خیط میشی . و اومد سمتمو دستم رو گرفت. از اون پیر مرده تشکری کرد و منو دنبال خودش کشوند کمی که دور شدیم دستش رو از تو دستم در آورد به حلقه نگاه کرد. گفت :_ نمیخوام در موردم بد فکر کنی این حلقه رو خالت برام گرفته چون تو مسیر دانشگاه و غیره دستم کنم. _من در مورد دختری مثل تو هیچ فکر بدی نمیکنم اما من شرمنده ام. _واسه چی؟ _مجبور بودم بگم همسرمی . _اشکال نداره منم معذرت میخوام. _شما چرا؟ _منم مجبور شدم بگم این حلقه ی نامزدیمونه . خندیدم و گفتم: _حساب بی حساب. اونم خندید اما انگار دوباره حالش خراب شد. پرسیدم خوبی؟ _نه سرم درد میکنه میشه یه جا بشینیم. _باشه بشین من برم برات آبمیوه بگیرم . _نمیخواد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان نقاب من نودهشتیا

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان نقاب من نودهشتیا

    دانلود رمان نقاب من نودهشتیا

    دانلود رمان نقاب من نودهشتیا

    دانلود رمان نقاب من نودهشتیا

    بگو اگه آروم میشی ،من آدم صبوری هستم و تحمل میکنم اما یادت باشه هیچ وقت تا مطمئن نشدی به طرف مقابلت انگ هرزگی نبندی ،چون یه زخمی رو قلبش میفته که دیگه با هیچ کاری خوب نمیشه ،اون میشکنه ،چون هم غرورش و هم احساس و هم افکار پاکش رو با این تهمت ازش و از همه بدتر اون تصویر خوبی که از تو، میگیری توی ذهنش داره رو حسابی داغون میکنی ..فهمیدی مثل من که امشب داغونم کردی و شکوندی اونم خیلی بد ..حتی اجازه حرف زدن به من ندادی درسته منو نمیشناسی و من تازه وارد زندگیت شدم ولی حق نداشتی در مورد من اینجوری قضاوت کنی .. و دوباره چشمهایم را بستم و در همان حال اشکهایم را با دستم پاک کردمکلافه چنگی به موهام زدم ،آنقدر محکم کشیدم که احساس کردم پوست سرم هر لحظه ممکنه کنده شه . اشکهای بی صداش بیشتر عذابم می داد و بدتر از همه سکوتی بود که همه ئ وجودش رو گرفته بود ،کاش اونم من رو میزد یا تلافی میکرد ،اما هیچی …این بیشتر منو خورد میکرد . دلم میخواست دستمال توی جیبم رو بهش بدم تا اشکهاشو پاک کنه ،اما میترسیدم بیشتر یادش بیفته و بدتر بشه .باید صبر می کردم تا دوباره آروم بشه .اما چطور ممکن بود ،دیوید (سامیار) برادرش باشه ،و دوباره نگاهی به صورتش انداختم ،دستم بشکنه .رد سیلی رو صورتش سرخ شده ..چطور همچین کاری کردم . ودوباره نگاهش کردم ..چطور متوجه شباهت اون دو تا نشده بودم . دیگه حسابی بهم ریختم و کم مونده خل بشم .حرفهاشم که مثل شمشیر تیکه تیکه ام کرد ،دختره ئ دیونه .ببین چیکار کردی که من رئیس نمی تونم حرف بزنم بالاخره دل به دریا زدم و گفتم : _واقعا دیوید برادرته !آخه چطوری ؟ پوزخند زد و گفت :
    شناسنامه بدم رئیس ،چرا خودت تحقیق
    نمیکنی ، آدمش رو که داری !!
    گیج پرسیدم :

     

    منبع:romankade.com

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    امتیاز ۴٫۲۵ ( ۴ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان نفوذ دو ناشناس نودهشتیا

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان نفوذ دو ناشناس نودهشتیا

    دانلود رمان نفوذ دو ناشناس نودهشتیا

    دانلود رمان نفوذ دو ناشناس نودهشتیا

    دانلود رمان نفوذ دو ناشناس نودهشتیا

    سوار ماشین شدم قصد داشتم واسه ناهار کباب بگیرم برم خونه مادرجون….. جلوی رستوران نگهداشتم وارد رستوران شدم سفارش دوتا کباب برگ دادم بود…… ١١ یه ربع منتظر موندم تا اماده شد نگاهی به ساعت مچی روی دستم کردم ساعت خب تا میام برسم اونجا یه ربعیم توراهم…… از ماشین پیاده شدم…. دزدگیرو زدم کباب برگارو گرفتم به یه دستم رفتم پشت در کلیدو از تو کیفم دراوردم تو در چرخوندم در باز شد…… از دالان مادرجون رد شدم…. صدا از تو خونه میومد انگار مادرجون مهمون داشت…. هرلحظه که به حیاط نزدیک تر میشدم قلبم تند تر میزد …… به گوشام اعتماد نداشتم میخواستم صدا مادرجون بزنم وقتی وارد حیاط شدم با دیدنش حرف تو دهنم خشک شد…… باورم نمیشد روبه روم وایساده باشه….. دوتایی به هم دیگه زل زده بودیم ……. نه من حرف میزدم نه اون…… شاید هردومون بعد از این چندسال از کرده ی خود پشیمون بودیم …….

    شاید …… شاید فقط یه ذره دلتنگ رستا بوده که اومده…… باورم نمیشد این مردی که روبه روم وایساده پدرمه…… پدری که تموم موهاش سفید شده بودن وچشمای سبز رنگ خوشگلش هیچ برق خوشحالی نداشتن…. کمری که شاید خم تر شده بود…. بابا بی توجه به من روشو ازم گرفتو به سمت خونه رفت…. خواستم برگردم که با صدای رایان متوقف شدم رایان؛ رستا برگشتم طرفش جان رستا رایان:خوبی؟ _اهوم رایان؛ نمیخوای بپرسی واسه چی اینجاییم _واسه چی؟ رایان؛ قرارشد بریم شمال گفتیم یه سر به مادرجون بزنیم _اهان من دیگه باید برم چهره ی رایان غم گرفتو گفت کجا رستا بیا بریم داخل تا تموم شه _نه رایان جان من باید برم رایان؛ مادرجون ماهی کبابی درست کرده ها _نوش جونت رایان؛ رستا جون من نرو چند قدمی جلو رفتم دستای رایانو تو دستم گرفتمو گفتم…. _رایان بهتره من برم دوست ندارم مامان وبابا اذیت بشن درضمن دفعه ی اخرت باشه جونتو قسم میخوری رایان که مشخص بود ناراحت شده اروم زیر لب گفت باش _حالام برو داخل

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    امتیاز ۴٫۳۳ ( ۳ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان استاد مغرور من نودهشتیا

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان استاد مغرور من نودهشتیا

    دانلود رمان استاد مغرور من نودهشتیا

    دانلود رمان استاد مغرور من نودهشتیا

    دانلود رمان استاد مغرور من نودهشتیا

    لینک مورد نظر حذف شد

    روی صندلی لم دادم و مثل کارگاه به در کلاس خیره شدم .

    میخواستم ببینم این کیه که جای استاد حسامی اومده و نصف بچه های کلاس به و به چه چه قد و قامتشو میکنن .

    یکی از علایقم این بود که بقیه رو با خاک یکسان کنم
    الان هم منتظر بودم استاد تازه وارد بیاد تا اون غرورش و که بچه ها ازش تعریف میکردن و خورد کنم و ته دلم لذت کارم و ببرم .

    یکی از پشت محکم زد رو شونم و گفت
    _چته؟؟ غرق شدی؟

    این رمان بصورت انلاین میباشد

     

     

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    امتیاز ۳٫۰۰ ( ۲۳ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد