دانلود رمان گناه تقاص تو نودهشتیا

    دانلود رمان گناه تقاص تو نودهشتیا

    دانلود رمان گناه تقاص تو نودهشتیا

    دانلود رمان گناه تقاص تو نودهشتیا

    دانلود رمان گناه تقاص تو نودهشتیا

    هوا تاریک شده بود، ازبس فیلم نگاه کردم خسته شدم ، تصمیم گرفتم یه سر به تراسی بزنم که از بدو ورودم بهم چشمک میزد. وارد تراس شدم سوز سردی میومد.دستام و بقل کردم و به پنجره تکیه دادم. نمای قشنگی داشت،ساختمونای سربه فلک کشیده توی دامنه های کوه صحنه ی قشنگی و ساخته بودند……… ناخوداگاه این اهنگ به ذهنم اومدو زیر لب زمزمه کردم نشستی به یادش تو غم داری اون خوبه حالش تو درگیراونی هنوزم ولی نیست که عین خیالش تو بستی چشاتو ندادی به هیشکی تو جاشو نمیشه عوض کرد یه لحظه بادنیایکم خنده هاشو دیره اما تقصیر تونیست تقدیرتوعه که بشی تنها تاثیری نداره دیگه اشکات اون نمیمونه نگاهی به حلقه ی توی دستم انداختم بوسه ای روش زدم و زمزمه کردم_خیلی دوست دارم. *** تند تند لباسم و پوشیدم؛ نیم ساعت بیشتر وقت نداشتم،یه مانتو شلوار مشکی پوشیدم مانتوم تا روی زانوم بود و از دو طرف تا گودی کمرم چاک داشت و شلوارمم جین مشکی بود. مقنعه مو روی سرم درست کردم و کمی از موهام و به صورت کج توی صورتم ریختم یه برق لبم زدم و کتونی مشکیم و کوله پشتی سورمه ایم و برداشتم و از اتاقم بیرون رفتم ، با دو از پله ها پایین رفتم. مامانم روی مبل نشسته بود و یه سری برگه جلوی روش بود. _مامان راننده امادست؟ نگام کردو سرش و تکون داد و دوباره به برگه ها چشم دوخت_ایدا مواظب خودت باشیا! _باشه بابا بچه که نیستم ناسلامتی امروز میخوام کارم و توی بیمارستان شروع کنما! _اگه تویی که همون اول کار بیمارای بدبخت و سکته میدی ، دیگه نمیزارن به کارت ادامه بدی. خندیدم و از در زدم بیرون. از امروز قرار بود بعضی از کلاسامون توی بیمارستان عملی تشکیل بشه. وای این خیلی برای من عالی بود و خیلی استرس داشتم ، باخودم شرط بسته بودم که برای یه بارم که شده توی عمرم جدی باشم. راننده در عقب و برام باز کرد و سوار شدم. در و بست و ماشین و دور زد و سوار شد. _اگه میشه تند تر برین که من خیلی دیرم شده. _چشم خانم. برعکس من که دوست داشتم دستور بدم و

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    اگر خواستار حذف این رمان از سایت هستید از بخش تماس با ما در ارتباط باشید.

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    رمان افسانه فرزندان شاهنشاه هرمزد

    رمان افسانه فرزندان شاهنشاه هرمزد

    رمان افسانه فرزندان شاهنشاه هرمزد

    رمان افسانه فرزندان شاهنشاه هرمزد

    رمان افسانه فرزندان شاهنشاه هرمزد

    که تمام روز مشغول رتق و فتق امور بوده و سختی کار ها آن شب او را کم حوصله کرده بود، به سردی از ورشان پرسید: چه شده است؟ ورشان پاسخ داد: سرورم در نبردی که در پیش رو داریم، موضوع مهمی ذهن مرا به شدت به خود مشغول نموده و وظیفه ی خود دانستم که آن را با شما در میان گذارم. بهرام گفت: چه موضوع مهمی. تو که پهلیزگ را ناتوان تر از مبارزه با ما دانسته بودی. ورشان پاسخ داد: نگرانی من از جانب پهلیزگ و مرز شرقی قلمرو شما نیست سرورم، بلکه آنچه ذهن مرا به خود مشغول داشته و افکارم را مشوش می نماید،از غرب است. اگر من جای شاهنشاه و وزیر سیاستمدار او بودم، اکنون که شما می بایست کل توان خویش را صرف مبارزه با دشمنی نمایید که در شرق شما قرار دارد، از غرب به سرزمین های تحت فرمان شما حمله می بردم و آنچه را که بی دفاع مانده است، در اختیار خود در می آوردم. بهرام چند لحظه سکوت کرد. سپس گفت:پس هر چه سریع تر در مورد این موضوع تحقیق کن و حقیقت را پیش از نیاز آشکار نما تا بر آن چاره ای بیندیشیم. _ به روی چشم سرورم. ورشان این بگفت و از اتاق خصوصی بهرام خارج گردید و او را با افکارش تنها گذاشت. چند روز بعد بازگشت و بهرام را از درستی حدس خود مطلع نمود. آن گاه گفت: توان ما کمتر از آنست که در آن واحد در دو جبهه بجنگیم. بهرام با ناراحتی از ورشان پرسید: پس چه باید کرد؟ ورشان پاسخ داد: تنها امیدوار باشید و به دَرگاه ایزدان نذر و نیاز برید که پهلیزگ زود در داممان بیفتد و حیلت مان کارگر آید. در غیر اینصورت کارِ ما تمام است و سپهبد زرمهر که مسئول اجرای این نقشه گردیده، قلمرو تحت فرمان شما را تصاحب می کند. در این حالت احتمال زیادی وجود دارد که عده ی زیادی از اسواران تحت فرمانتان شما را ترک نمایند و تنها دو راه برایتان باقی می ماند. یا باید نزد برادرتان بروید و از او طلب بخشش نمایید که در آنجا هم مجازاتی سخت در انتظارتان خواهد بود. یا برای همیشه به سرزمین های دوردست پناه برده و به تدریج چون دیگر دلاوران از اذهان مردم فراموش گردید. با سخنان ورشان نگرانی به شدت بر اعماق ذهن بهرام سایه انداخت. آیا او باید بعد از آن همه تلاش که با موفقیت های چشمگیر همراه بود، بر زمین خورده و همه چیز را از دست می داد؟یا بار دیگر در مقابل کوهی از مشکلات قد علم کرده و با سربلندی از این مبارزه هم پیروز بیرون می آمد؟ آیا ایزد توانمند بخت همچنان با بهرام یار خواهد بود؟یا اینکه پایان راه او را رقم خواهد زد؟ می گویند بخت ایزد بانوست و بانوان بیش از هر چیز جذب صفات مردانگی و دلاوری می شوند. صفاتی که به حد کمال در بهرام وجود داشت. اما این جذبه تا کجا ادامه پیدا می کرد؟ این سوالیست که به آن پاسخ داده خواهد شد

     

     

    منبع:romankade.com

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    اگر خواستار حذف این رمان از سایت هستید از بخش تماس با ما در ارتباط باشید.

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان سفر به دیار عشق نودهشتیا

    دانلود رمان سفر به دیار عشق نودهشتیا

    دانلود رمان سفر به دیار عشق نودهشتیا

    دانلود رمان سفر به دیار عشق نودهشتیا

     

    دانلود رمان سفر به دیار عشق نودهشتیا

    نگرانیهات… از کلافگیهات… از بی تابیهات… باید میترسددیدم… چه بد که مثله همیشه باورت نکردم… حق با تو بود هیچوقت بارت نکردم هیچوقت فقط به « سرم رو از روی سنگ قبرش برمیدارم… صداش هنوز تو گوشمه… » زندگیه جدیدت فکر کن… به آلاگل خدایا ایکاش اینقدر صداش تو گوشم نپیچه… تو ذهنم تکرار نشه… ایکاش اینقدر قلب شکسته ام ر شکسته تر نکنه… انگار کنارمه… انگار دوباره داره باهام حرف میزنه… انگار دوباره میخواد تنهام بذاره… انگار برای آخرین بار اومده باهام اتمام حجت کنه… نه ترنم بهت قول نمیدم… هیچوقت بهت قول نمیدم.. من فقط تو رو میخوام… بدون تو دیگه هیچی رو نمیخوام با داد میگم: میفهمی ترنم من بدون تو این زندگی رو نمیخوام اشددکان با چشددمهایی که از شدددت گریه قرمز شددده بهم خیره میشدده و میگه سروش آروم باش پوزخندی میزنم بدون توجه به حرف اشددکان زمزمه وار ادامه میدم: اگه قراره این زندگی بدون تو ساخته بشه همون بهتر که اصلا قدمی برای ساختش بر ندارم… نه ترنم بهت قول نمیدم.. نمیخوام قول بدم… بذار این دفعه هم به حرفت گوش ندم ترنم… برای آخرین بار… فقط همین یه بار… به سددیاوش نگاه میکنم… میدونم درکم میکنه… روز مرگ ترانه رو به خاطر دارم… چه تلخه داسددتان زندگیه من و برادرم… دو برادر که عاشددق دو خواهر میشن ولی هیچکدوم به عشقشون نمیرسن با لبخند تلخی خطاب به سددیاوش میگم: دوتاشددون خیلی بی معرفت بودن… هر وتاشون تنهامون گذاشتن… میبینی؟… ترنم هم مثله ترانه رفت… واسه ی همیشه… همیشه ی همیشه بارون لحظه به لحظه بیشتر میشه… اشکام تمومی ندارن… هر چند زیر قطره های بارون اشکام پنهون شده ولی بغضی که تو گلوم نشسته لوم میده سیاوش پشتش رو به من میکنه… میدونم اشکهای اون هم جاریه… میدونم اون هم به زور روی پاش واسددتاده… میدونم اون هم مثله من اشددک مهمونه چشماشه

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    اگر خواستار حذف این رمان از سایت هستید از بخش تماس با ما در ارتباط باشید.

    امتیاز ۳٫۶۷ ( ۳ رای )


    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا

    دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا

    دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا

     

    دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا

    پا لهش کرده… جلو آمد… برای معذرت خواهی … برای توجیه کردن… اما من دیگر امیرحسام سابق نبودم… و هرگز هم نمیشدم… *** با نهایت سرعت خودم را به خانه میرسانم… برای هر گونه توضیحی به غزل آماده ام… اما بر خلاف تصورم، بی هیچ حالت خاصی توی صورتش جلو می آید و با نق نق می گوید: کجایی تو؟! از فروشگاه زنگ زدن… سرویس چوب رو فرستادن در خونه… الان معطل ما هستن… یخچال و ماشین لباسشویی و اینا رو هم از زیر زمین بار زدن… دیدیشون دم در؟! چندین و چند بار پلک میزنم تا حالم سننر جا بیاید… حتی یک کلمه هم توضیح نخواست… _ آ… آره دیدمشون… خب پس زودتر بریم… گاز گنده ای به هایدای توی دستش میزند و جلوتر راه می افتد… و من میدانم… غزل هر وقت بی نهایت عصبی یا ناراحت است… به خوردن روی می اورد… زیر لب چند فحش نان و اب دار نثار صنندف و حضننور بی موقعش میکنم و پشت سر غزل راه می افتم… توی ماشین می نشینم و جلوتر از ماشینی که قرار است وسایلمان را به خانه ی جدید انتقال بدهد، راه می افتم… غزل بی وقفه حرف میزند… _ واقعا که امیر حسننام… منو با این دو تا اقا توی خونه تنها گذاشننتی نگفتی یه بلایی سرم میارن؟! عمه گفت آراد تا ساعت ده امتحانش تموم میشه میاد خونه ولی اونم نیومد… انقده ترسینننننننندم… اونا داشتن بی توجه به من وسایلو بار ماشننین میکردن ها… ولی من یه گوشننه عین بید می لرزیدم… سننعی میکردم اصلا پیش… چشمشون… هننینننننع.. یک دستم را از فرمان ازاد میکنم و محکم بین دو کتفش می کوبم: یواش تر… کسننی که دنبالت نکرده… همه ش مال خودته… هزار بار بهت نگفتم با دهن پر حرف نزن؟

    لینک مورد نظر حذف شد

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    Loading…

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان فرمانده من نودهشتیا

    دانلود رمان فرمانده من نودهشتیا

    دانلود رمان فرمانده من نودهشتیا

    دانلود رمان فرمانده من نودهشتیا

    همون طورکه تاب دوبندموازتنم بیرون می آوردم سمت لب تابم رفتم تاخبرهای دست اول رودریافت کنم باروشن شدن صفحه،وبالااومدن عکس خودم چندتاایمیل به سرعت بالااومدن ی سری تبلیغاتی یه سری هم بچهابودن اما مهم ترینشون ایمیلی بودکه ازطرف فرمانده داشتم فرمانده مغزم سریع جرقه زدوبازش کردم کوتاه ومختصربود… سلام.خانوم.سارارابین فردا صبح۸ راس ساعت به مرکزماموریتای سری تشریف بیارید ازطرف فرمانده…. بطری روگوشه ای پرت کردموروصندلی چرخ دارم نشستم تودلم می خندیدم..بازم ماموریت اونم سریخوشحال بودم که بیکارنیستم به قول جولی عوض اینکه ناراحت باشی که داره بازندگیت بازی میشه موقع رفتن به ماموریت توازهمه خوشحال تری نفسی ازسرآسودگی می کشموسمت تختم میرم فرداروزمهمی درپیش دارم

    همه به صورت منظم وترتیب درجه روصندلی هامون نشسته بودیم نگاهموبه صورت کلی روبچهامعطوف کردم تیم ماتشکیل می شداز..خودم که درجم ازهمه بالاتربود تام،پیتر،جولی،ایملی،ویه جای خالی که نمیدونم مال چ کسی بودکه قراربودماروتواین سفرهمراهی کنه نیکولا،جکسون، که همه ازبهترین روش های آموزشی دوره دیدن وزیردست بهترین فرماندهابودن فرمانده دیمن مردمسنی که عین ما لباس سبزوباخطای مشکی رنگیپوشیده بودوکلاه به سرش داشت توضیحاتی راجب ماموریت جدیدمون میداد ماموریت ما قراربودازیه قصرمتروکه شروع بشه که دیواری پنهانی روتوخودش نهفته عجیب بودبرام باید ماموریت جالبی باشه خودکارموتودستم می چرخوندموبه حرف های فرمانده گوش میدادم ماموریت برای کشف یه آمپول برای جلوگیری ازیه ویروس تی وی بود ویروسی مخرب برای همه ی انسان ها اینم کاملاعجیب وجالب بود ماموریت مابیشتر طی خرابکارها،قاچاقچی های حرفه وغیره..بود اماتواین ماموریت یه چیزعجیب برای کشف مابود یعنی گروه حرفه ی مابایددنبال درمان اون ویروس به اون قصرمی رفت قصری که سالهاکسی توش زندگی نکرده ومعلوم نیست چی انتظارمارومی کشه نمی ترسیدم محکم ترازاین حرفابودم.چون باوجودفرمانده دیمن باتجربه توهمه ی ماموریت هامون ماهیچ وقت باشکست روبه رونمی شدیم به عکس روبه روم خیره موندم عکسی ازیه مرد بود مردی که یه روزهمه ی دنیای من بود اماحالا… باحرف فرمانده همه ایستادیم فرمانده جلوتراومدوروبه روی من ایستاد

    صاف وموقر جلوش ایستادم ادامه داد.. خوب فک کنم سارابتونه ازفرماندهیه این ماموریت ویژه بربیاد چطوره؟!!می پذیری فرمانده سارا رابین!؟! دهنم خشک شده بود من فرمانده بشم اونم ماموریت به این مهمی اماقربان من نمی تونم بهتون قول بدم که بتونم اززیرباراین چنین مسولیتی بربیام فرمانده دیمن لبخندی رولبای نازکش نشوندوگفت امامن اینطورفک نمی کنم

     

     

    منبع romankade.com

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    Loading…

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا

    دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا

    دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا

    دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا

    آهی کشیدم،وبا لحنی مضطرب پرسیدم: -می دونم خانواده ات فعلا در شرایط مناسبی نیستند،اما من هم از این وضع عذاب می کشم. – چه وضعی؟! می ترسیدم،از سامان حرفی بزنم.ممکن بود دوباره به هم بریزد وبا او گلاویز شود. – خودت شرایط من را بهتر می دونی،اگر ما باهم ازدواج کنیم لاقل از خوابگاه،کارکردن،ونگاه های بقیه راحت می شوم.

    خوب منظور من را فهمید،با نگاهی مهربان و لحنی امیدوار کننده ارامش می داد. – حداقل تا اخر این ماه.قول می دم همه چیز درست می شود. دلم نمی خواست اورا تحت فشار قرار دهم ،اما دوستش داشتم ،لحظه هایی که نبود احساس دلتنگی می کردم.ومهمتر از همه مشتاق دیدن خانه و خانواده اش بودم. زمستان هم گذشت، چیزی به بهار وتعطیلی کلاس ها نمانده بود.از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم ،از طرفی برای مراسم خواستگاری ،از سوی دیگر انقدر دلتنگ زهرا ومادرم بودم که می خواستم هر چه زودتر به شهرستان برگردم. ارامش خاصی وجودم را پر کرده بود ،کنار قبر مادرم بعد از مدت طولانی ،درد ودل کردن ،وجودم را از استرس ها وتنش ها خالی می کرد. خواستم خبر عروس شدن دخترش را بشنود.لحظه ای که دیدنش را وقتی زنده بود آرزو می کرد. می دانستم دارد حرف هایم را می شنود،توی دنیایی که هیچ ادمکی نبود تا روحش را ازرده کند.جایی دور از این دنیا،که همه ی ادمها از محبت ومهربانی تنفر دارند. احسان اب روی قبر مادرم پاشید واز خلوت تنهای ام با مادر ساعتی می گذشت بیرون آمدم. نگاهم توی چشمان زیبایش محو شده بود ، با همان لحن مهربان همیشگی من را آرامش می دادمراسم عقد خیلی ساده وبی سر وصدا توی محضر برگزارشد.رخت غم وخستگی از روی صورتم شسته شده بودوچشمان بارانی ام که عمریست با اشک خشک شده بودبا طوطیای سیاه تیمار گشت وجذابیت خاصی توی پلک های کشیده به وجود اورد. ولب های خشک وترک خورده ام زیر سرخی رژ نرم ولطیف پنهان شده بود ولختی از موهای شرابی رنگم که از روی پریشانی آن طرف صورتم ریخته شده بود تداخل زیبایی با لباس بلند سفیدم داشت که مملوء از سنگ های نقره کوب لابه لای تاروپود حریرش ،توی قاب آینه، نگاهم را محو تماشای خود کرده بود. وقتی دستم را لابه لای انگشت های سامان گره می زدم،” آرامشی عجیب”ازحس دستان گرمش به وجودم می رسید. بهاری دلنشین همراه با شروع یک سرنوشت رویایی که مرا به سمت خوشبختی سوق می داد. فقط با یک جعبه ی شیرینی ،مژده این خوشبختی را به بچه ها دادیم ،اما از نگاه سامان هیچ خوشحالی واز بیانش کلمه ی تبریک را نفهمیدم. مینا چشم غره ای به من رفت وبه احسان تبریک گفت. من واحسان یکی شده بودیم، بعد از مدت ها احساس می کردم شانه هایی محکم برای گریه کردن وآغوشی مهربان وباز برای قلب خسته وشکسته ام پیدا کردم. پدر احسان هر لحظه حالش بد می شد ومادر ش با صدای لرزان وناله هایی که از سر بی تابی ،توی حرف هایش با احسان سر می داد ،دل نازک او را به درد می آورد.واو با بی تابی تمام برای رسیدن به اخر هفته ورفتن پیش خانوده

    منبع romankade.com

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    Loading…

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان سرقتی از جنس عشق

    دانلود رمان سرقتی از جنس عشق

    دانلود رمان سرقتی از جنس عشق

     

    دانلود رمان سرقتی از جنس عشق

    راشا در اتاقو باز کرد و وارد شد. سامان اما کنار در ایستاد تا من اول وارد شم.

    جای تعجب داره. همنشینش راشا باشه و اینطور جنتلمنانه برخورد کنه؟! جز عجایب هفت گانهس!

    بعد از من داخل شد و درو پشت سرش بست. کنار راشا روی مبلهای راحتی اتاقش نشست و رو به من که هنوز ایستاده بودم، گفت:

    – بشین.

    آروم نشستم و منتظر موندم حرفشونو بزنن. سامان رو به روم و راشا هم رو مبل سمت راستم نشسته بود.

    سامان بالاخره سکوت رو شکست و گفت:

    – کاری که برات در نظر گرفتیم هماهنگ شده.

    منتظر نگاهش کردم تا ادامه بده.

    این چه کاریه که انقدر نیاز به تشریفات و هماهنگی نداره؟ سامان- مهارتهای رزمی و تکنیکت خیلی خوب بود و همین مورد هم باعث شد، تو رو برای این کار در نظر بگیریم!

    با مکث دوبارش کمی عصبی شدم. بریده بریده صحبت میکرد و این کار اصلا برای منی که منتظر و کنجکاو بودم خوشایند نبود.

    وقتی دیدم هنوز قصد حرف زدن نداره به راشا انداختم و گفتم:

    – خب؟

    این بار راشا گفت:

    – فکر کنم بتونی در زمینه مربی گری فعالیت کنی!

    با چهرهی متفکر کمی اخمامو تو هم کشیدم و گفتم:

    – مربی گری؟

    راشا سری به علامت مثبت تکون داد و گفتآره ولی نه یه آموزش و تعلیم ساده!

    – یعنی چی؟

    راشا- یعنی اینکه تو باید همراه چند مربی دیگه، به یه گروه حرفهای و فوق حرفهای آموزش بدی!

    سامان از رو به رو ادامه داد:

    – ادغام ورزشهای تکواندو، جودو و ژیمناستیک میتونه یه سبک جدید و کارآمد رو به وجود بیاره که تو، توانایی خلق و استفاده ازش رو داری و میتونی به دیگران هم آموزش بدی!

    تا حدودی متوجه شده بودم منظورشون چیه. اما در مورد گروه خاص و غیرمعمولیشون سر درگم بودم.

    سوالی که تو ذهنم بود رو، رو به سامان بیان کردم:

    – یعنی باید مربی باشگاه بشم؟

    سامان- نه اشتباه نکن. این گروه متمایز از سایر گروهها و کلاسهاییه که تو باشگاهها و ورزشگاهها تشکیل میش

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    Loading…

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان گذاشته خونین من نودهشتیا

    دانلود رمان گذاشته خونین من نودهشتیا

    دانلود رمان گذاشته خونین من نودهشتیا

     

    دانلود رمان گذاشته خونین من نودهشتیا

    پسر جوان از جایش بلند شد و به آرامی به سمت من گام برداشت، این را از گوشه ی چشمم می دیدم. دوباره زنگ زدم. این بار صدای بی احساس و خسته ای گفت: -بله؟ پسر جوان به چند قدمیم رسیده بود. با استرس گفتم: -میشه درو باز کنید؟ من یكی از اعضای خانوادتونم. سارا… دختر الیزابت… هیچ صدایی از پشت آیفون شنیده نشد، اما پسر جوان داشت نزدیك تر می شد. سردی دستی را روی شانه ام حس کردم. ، خیلی ترسیده بودم. درست در یك قدمیم بود که به طرزی ناگهانی با سرعت به عقب برگشتم و بعد با آسودگی گفتم: -آندرا…! فعلا نمی خواستم به اینكه دستش چرا آنقدر سرد بود فكر کنم. فعلا دلم می خواست محكم بغلش کنم و بابت حضور به موقعش از او تشكر کنم. اما به جای این کار، تنها حرکتی که کردم لبخند زدن بود: -تو که رفته بودی. آندرا با حالت بی احساسی گفت: -رفته بودم که ماشینو پارک کنم. -به هر حال، ممنونم که اومدی! به طرف پسر جوان برگشتم، اما نبود. نه او، و نه صندلیش. هیچ اثری از آن پسر نبود! دوباره زنگ در را به صدا در آوردم. این بار صدای زنانه ای از پشت آیفون به گوش رسید گذشته ی خونین من

    ۳۵

    -ببخشید، به جا نمیارم! -من دختر الیزابتم. مادرم… خواهر صاحب این خونه بوده. زن بلافاصله گفت: -من چنین کسی رو به جا نمیارم! -اما… آخه… یك لحظه به این فكر افتادم که آندرا من را به جای اشتباهی آورده. درست است، او به دلایلی خودش را به من نزدیك کرده و به زور من را مجبور کرده که به جای تاکسی با اتومبیل او بروم، فقط بخاطر اینكه نتوانم خاله ام را پیدا کنم. اما چرا باید این کار را می کرد؟! با اینكه حدس می زدم جای اشتباهی آمده باشم، اما باز هم تمام تلاشم را کردم: -مادر خونده ام چند وقت پیش با خاله ام تماس گرفت و بهش گفت که من می خوام بیام اینجا… این بار زن گفت: -آهان! گفتی اسم مامانت چی بود؟ -الیزابت. -پس احتمالا تو خواهرزاده ی اِلِنور هستی! خوشبختم دخترم. -النور؟ اسم خالم النوره؟ -النور “بود”. چون النور ده سال پیش فوت کرد. تنها پسرش هم بلافاصله بعد از مرگ مادرش، این خونه رو به من فروخت.

     

    romankade.comمنبع

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    Loading…

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان پاورقي زندگي جلد دوم

    دانلود رمان پاورقي زندگي جلد دوم

    دانلود رمان پاورقي زندگي جلد دوم

    دانلود رمان پاورقي زندگي جلد دوم

    دانلود رمان پاورقي زندگي جلد دوم

    مهیار سری تکان داد و چیزی نگفت فرزین به او کمک کرد لباسش را بپوشد … به سمت میز رفت و گفت: چه ادکلنی میزنی جیگر؟
    -همون که شب تولد برام گرفتی
    فرزین عطر تلخ را برداشت و به مچ دستای مهیار و کمی به گردنش زد…سرش را زیر گردن مهیار برد یک نفس عمیق کشید و گفت: به به…عجب بویی میدی هلو
    مهیار: تومثل اینکه قصد آدم شدن نداری شفالتو
    فرزین خندید و گفت:همون بابامون که آدم بود بسه با خنده از خانه خارج شدند… فرزین تنها دوست و همدم تنهایی مهیاراست…از میان تمام دوستانش تنها کسی که تنهایش نگذاشته بود… وقتی مهیار بینایش را از دست داد پدرش از تمام دوستانش که از انگشتای دست و پا هم فراتر میرفت ملتمسانه از آنها خواهش کرد که پسرش را تنها نگذارند…. انها هم به امید بینایی مهیار چند صبایی ماندن و چشمی گفتن اما هر چه زمان به جلو حرکت میکرد و امیدی به دوباره دیدن مهیار نبود دوستان او دسته دسته از دورش پراکنده می شدن به سه ماه نکشید که ۵۰ دوست به ۱۵ دوست رسید و بعد از گذشت فقط ۵ماه تمام دوستانش از دختر و پسر از کنارش رفتن… اری دیگر مهیاری نبود که بخواهد برایشان خرج کند از جشن و خرید و سفر های خارج گرفته تا خریدن هدایای گران قیمت به بهانه ازدواجشان این مهیار به درد آنها نمی خورد اینجا بود که توانست رفیق واز نارفیق…مرد واز نامرد دوست واز دشمن تشخیص دهد آنها دوست نبودن یک رهگذر در زندگی او بودند…. فرزین معنای واقعی دوست بود که در سخت ترین شرایط روحی مهیار که همه را از خود دور میکرد و با فریادهایش نمی خواست کسی را ببیند کنارش ماند و تنهایش نگذاشت… او مثل بقیه نشد که نمک راخوردن و نمک دان را شکستند.
    فرزین: چه خبر از مزاحم تلفنیت هنوزم زنگ می زنه

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان جدید من دختر خیابانی نیستم pdf

    دانلود رمان جدید من دختر خیابانی نیستم pdf

    دانلود رمان جدید من دختر خیابانی نیستم pdf

    دانلود رمان جدید من دختر خیابانی نیستم pdf

    دانلود رمان جدید من دختر خیابانی نیستمpdf

    توجه لینک مورد نظر حذف شد

    غزل بی جا میکنه. من و مامان زری دیگه هیچی نگفتیم. با همون اخم ادامه داد: -به کارای خونه برسه و اینجا بیاد حوصله اش نمیره. بریم خونه غزل. مامان زری: خب بیچاره دل داره. با اخمی غلیظ تر گفت: -وقتی هر جایی شد هم دل داره؟ چقدر ساده منو قضاوت میکرد. چقدر ساده از حس من میگذشت. مامان زری: چی میگی آرش؟ آرش رو به من گفت: -تو از مامان خواستی بگه بهم؟ -من …من … رگ های پیشونیش برجسته شد. دستمو کشید و گفت: -کاری میکنی که اینجا هم نیارمت. مامان زری ایستاد جلوش و گفت: ! نابودت میکنم آرش ، دستت بهش بخوره ، آرش دستش رو توی موهاش فرو کرد و آروم گفت: -مامان نمیزنمش. حالا برو کنار. ولی بلند گفت:،مامان زری رفت کنار -آرش باید گوشی خونتون رو وصل کنی. میخوام به دخترم زنگ بزنم. ولی انگار ، اومدیم از خونه بیرون و آرش در رو محکم به هم کوبید. نمیدونم با زمین و زمان دعوا داشت. نشستم جلوی ماشین. راه افتاد. رفتیم سمت خونه. ، من رفتم داخل اتاق و اون نشست پای تی وی. پنجشنبه بود. حالا که اینجوره اینجوری دیگه فایده نداره. تا ، من لباس بازتر میپوشم آقا آرش! به قول آیدا ساعت هفت عصر خوابیدم. ساعت هفت بود. بیدار شدم. رفتم بیرون و کمی ماکارونی واسه شام درست کردم. آرش پای کاناپه خواب بود. چقدر جذاب ، میشه وقتی میخوابه. بیخیال نگاه کردن بهش شدم و رفتم سمت حمام دوشی گرفتم. اومدم و موهامو با سشوار خشک کردم و کمی آرایش کردم. تاپ نیم تنه قرمز رنگی رو همراه دامن کوتاه مشکی رنگ پوشیدم. کفش پاشنه پنج سانتی قرمز رنگی رو هم پام کردم. اون طرف رو نگاه ، رفتم بیرون. بیدار شده بود؟ نبودش! کمی این طرف دقیقاً پشت سرم ، کردم بود

    توجه لینک مورد نظر حذف شد

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد