دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا

    دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا

    دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا

     

    دانلود رمان لبخند بی نهایت نودهشتیا

    پا لهش کرده… جلو آمد… برای معذرت خواهی … برای توجیه کردن… اما من دیگر امیرحسام سابق نبودم… و هرگز هم نمیشدم… *** با نهایت سرعت خودم را به خانه میرسانم… برای هر گونه توضیحی به غزل آماده ام… اما بر خلاف تصورم، بی هیچ حالت خاصی توی صورتش جلو می آید و با نق نق می گوید: کجایی تو؟! از فروشگاه زنگ زدن… سرویس چوب رو فرستادن در خونه… الان معطل ما هستن… یخچال و ماشین لباسشویی و اینا رو هم از زیر زمین بار زدن… دیدیشون دم در؟! چندین و چند بار پلک میزنم تا حالم سننر جا بیاید… حتی یک کلمه هم توضیح نخواست… _ آ… آره دیدمشون… خب پس زودتر بریم… گاز گنده ای به هایدای توی دستش میزند و جلوتر راه می افتد… و من میدانم… غزل هر وقت بی نهایت عصبی یا ناراحت است… به خوردن روی می اورد… زیر لب چند فحش نان و اب دار نثار صنندف و حضننور بی موقعش میکنم و پشت سر غزل راه می افتم… توی ماشین می نشینم و جلوتر از ماشینی که قرار است وسایلمان را به خانه ی جدید انتقال بدهد، راه می افتم… غزل بی وقفه حرف میزند… _ واقعا که امیر حسننام… منو با این دو تا اقا توی خونه تنها گذاشننتی نگفتی یه بلایی سرم میارن؟! عمه گفت آراد تا ساعت ده امتحانش تموم میشه میاد خونه ولی اونم نیومد… انقده ترسینننننننندم… اونا داشتن بی توجه به من وسایلو بار ماشننین میکردن ها… ولی من یه گوشننه عین بید می لرزیدم… سننعی میکردم اصلا پیش… چشمشون… هننینننننع.. یک دستم را از فرمان ازاد میکنم و محکم بین دو کتفش می کوبم: یواش تر… کسننی که دنبالت نکرده… همه ش مال خودته… هزار بار بهت نگفتم با دهن پر حرف نزن؟

    لینک مورد نظر حذف شد

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    Loading…

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان فرمانده من نودهشتیا

    دانلود رمان فرمانده من نودهشتیا

    دانلود رمان فرمانده من نودهشتیا

    دانلود رمان فرمانده من نودهشتیا

    همون طورکه تاب دوبندموازتنم بیرون می آوردم سمت لب تابم رفتم تاخبرهای دست اول رودریافت کنم باروشن شدن صفحه،وبالااومدن عکس خودم چندتاایمیل به سرعت بالااومدن ی سری تبلیغاتی یه سری هم بچهابودن اما مهم ترینشون ایمیلی بودکه ازطرف فرمانده داشتم فرمانده مغزم سریع جرقه زدوبازش کردم کوتاه ومختصربود… سلام.خانوم.سارارابین فردا صبح۸ راس ساعت به مرکزماموریتای سری تشریف بیارید ازطرف فرمانده…. بطری روگوشه ای پرت کردموروصندلی چرخ دارم نشستم تودلم می خندیدم..بازم ماموریت اونم سریخوشحال بودم که بیکارنیستم به قول جولی عوض اینکه ناراحت باشی که داره بازندگیت بازی میشه موقع رفتن به ماموریت توازهمه خوشحال تری نفسی ازسرآسودگی می کشموسمت تختم میرم فرداروزمهمی درپیش دارم

    همه به صورت منظم وترتیب درجه روصندلی هامون نشسته بودیم نگاهموبه صورت کلی روبچهامعطوف کردم تیم ماتشکیل می شداز..خودم که درجم ازهمه بالاتربود تام،پیتر،جولی،ایملی،ویه جای خالی که نمیدونم مال چ کسی بودکه قراربودماروتواین سفرهمراهی کنه نیکولا،جکسون، که همه ازبهترین روش های آموزشی دوره دیدن وزیردست بهترین فرماندهابودن فرمانده دیمن مردمسنی که عین ما لباس سبزوباخطای مشکی رنگیپوشیده بودوکلاه به سرش داشت توضیحاتی راجب ماموریت جدیدمون میداد ماموریت ما قراربودازیه قصرمتروکه شروع بشه که دیواری پنهانی روتوخودش نهفته عجیب بودبرام باید ماموریت جالبی باشه خودکارموتودستم می چرخوندموبه حرف های فرمانده گوش میدادم ماموریت برای کشف یه آمپول برای جلوگیری ازیه ویروس تی وی بود ویروسی مخرب برای همه ی انسان ها اینم کاملاعجیب وجالب بود ماموریت مابیشتر طی خرابکارها،قاچاقچی های حرفه وغیره..بود اماتواین ماموریت یه چیزعجیب برای کشف مابود یعنی گروه حرفه ی مابایددنبال درمان اون ویروس به اون قصرمی رفت قصری که سالهاکسی توش زندگی نکرده ومعلوم نیست چی انتظارمارومی کشه نمی ترسیدم محکم ترازاین حرفابودم.چون باوجودفرمانده دیمن باتجربه توهمه ی ماموریت هامون ماهیچ وقت باشکست روبه رونمی شدیم به عکس روبه روم خیره موندم عکسی ازیه مرد بود مردی که یه روزهمه ی دنیای من بود اماحالا… باحرف فرمانده همه ایستادیم فرمانده جلوتراومدوروبه روی من ایستاد

    صاف وموقر جلوش ایستادم ادامه داد.. خوب فک کنم سارابتونه ازفرماندهیه این ماموریت ویژه بربیاد چطوره؟!!می پذیری فرمانده سارا رابین!؟! دهنم خشک شده بود من فرمانده بشم اونم ماموریت به این مهمی اماقربان من نمی تونم بهتون قول بدم که بتونم اززیرباراین چنین مسولیتی بربیام فرمانده دیمن لبخندی رولبای نازکش نشوندوگفت امامن اینطورفک نمی کنم

     

     

    منبع romankade.com

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    Loading…

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا

    دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا

    دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا

    دانلود رمان ماه رخ نودهشتیا

    آهی کشیدم،وبا لحنی مضطرب پرسیدم: -می دونم خانواده ات فعلا در شرایط مناسبی نیستند،اما من هم از این وضع عذاب می کشم. – چه وضعی؟! می ترسیدم،از سامان حرفی بزنم.ممکن بود دوباره به هم بریزد وبا او گلاویز شود. – خودت شرایط من را بهتر می دونی،اگر ما باهم ازدواج کنیم لاقل از خوابگاه،کارکردن،ونگاه های بقیه راحت می شوم.

    خوب منظور من را فهمید،با نگاهی مهربان و لحنی امیدوار کننده ارامش می داد. – حداقل تا اخر این ماه.قول می دم همه چیز درست می شود. دلم نمی خواست اورا تحت فشار قرار دهم ،اما دوستش داشتم ،لحظه هایی که نبود احساس دلتنگی می کردم.ومهمتر از همه مشتاق دیدن خانه و خانواده اش بودم. زمستان هم گذشت، چیزی به بهار وتعطیلی کلاس ها نمانده بود.از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم ،از طرفی برای مراسم خواستگاری ،از سوی دیگر انقدر دلتنگ زهرا ومادرم بودم که می خواستم هر چه زودتر به شهرستان برگردم. ارامش خاصی وجودم را پر کرده بود ،کنار قبر مادرم بعد از مدت طولانی ،درد ودل کردن ،وجودم را از استرس ها وتنش ها خالی می کرد. خواستم خبر عروس شدن دخترش را بشنود.لحظه ای که دیدنش را وقتی زنده بود آرزو می کرد. می دانستم دارد حرف هایم را می شنود،توی دنیایی که هیچ ادمکی نبود تا روحش را ازرده کند.جایی دور از این دنیا،که همه ی ادمها از محبت ومهربانی تنفر دارند. احسان اب روی قبر مادرم پاشید واز خلوت تنهای ام با مادر ساعتی می گذشت بیرون آمدم. نگاهم توی چشمان زیبایش محو شده بود ، با همان لحن مهربان همیشگی من را آرامش می دادمراسم عقد خیلی ساده وبی سر وصدا توی محضر برگزارشد.رخت غم وخستگی از روی صورتم شسته شده بودوچشمان بارانی ام که عمریست با اشک خشک شده بودبا طوطیای سیاه تیمار گشت وجذابیت خاصی توی پلک های کشیده به وجود اورد. ولب های خشک وترک خورده ام زیر سرخی رژ نرم ولطیف پنهان شده بود ولختی از موهای شرابی رنگم که از روی پریشانی آن طرف صورتم ریخته شده بود تداخل زیبایی با لباس بلند سفیدم داشت که مملوء از سنگ های نقره کوب لابه لای تاروپود حریرش ،توی قاب آینه، نگاهم را محو تماشای خود کرده بود. وقتی دستم را لابه لای انگشت های سامان گره می زدم،” آرامشی عجیب”ازحس دستان گرمش به وجودم می رسید. بهاری دلنشین همراه با شروع یک سرنوشت رویایی که مرا به سمت خوشبختی سوق می داد. فقط با یک جعبه ی شیرینی ،مژده این خوشبختی را به بچه ها دادیم ،اما از نگاه سامان هیچ خوشحالی واز بیانش کلمه ی تبریک را نفهمیدم. مینا چشم غره ای به من رفت وبه احسان تبریک گفت. من واحسان یکی شده بودیم، بعد از مدت ها احساس می کردم شانه هایی محکم برای گریه کردن وآغوشی مهربان وباز برای قلب خسته وشکسته ام پیدا کردم. پدر احسان هر لحظه حالش بد می شد ومادر ش با صدای لرزان وناله هایی که از سر بی تابی ،توی حرف هایش با احسان سر می داد ،دل نازک او را به درد می آورد.واو با بی تابی تمام برای رسیدن به اخر هفته ورفتن پیش خانوده

    منبع romankade.com

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    Loading…

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان سرقتی از جنس عشق

    دانلود رمان سرقتی از جنس عشق

    دانلود رمان سرقتی از جنس عشق

     

    دانلود رمان سرقتی از جنس عشق

    راشا در اتاقو باز کرد و وارد شد. سامان اما کنار در ایستاد تا من اول وارد شم.

    جای تعجب داره. همنشینش راشا باشه و اینطور جنتلمنانه برخورد کنه؟! جز عجایب هفت گانهس!

    بعد از من داخل شد و درو پشت سرش بست. کنار راشا روی مبلهای راحتی اتاقش نشست و رو به من که هنوز ایستاده بودم، گفت:

    – بشین.

    آروم نشستم و منتظر موندم حرفشونو بزنن. سامان رو به روم و راشا هم رو مبل سمت راستم نشسته بود.

    سامان بالاخره سکوت رو شکست و گفت:

    – کاری که برات در نظر گرفتیم هماهنگ شده.

    منتظر نگاهش کردم تا ادامه بده.

    این چه کاریه که انقدر نیاز به تشریفات و هماهنگی نداره؟ سامان- مهارتهای رزمی و تکنیکت خیلی خوب بود و همین مورد هم باعث شد، تو رو برای این کار در نظر بگیریم!

    با مکث دوبارش کمی عصبی شدم. بریده بریده صحبت میکرد و این کار اصلا برای منی که منتظر و کنجکاو بودم خوشایند نبود.

    وقتی دیدم هنوز قصد حرف زدن نداره به راشا انداختم و گفتم:

    – خب؟

    این بار راشا گفت:

    – فکر کنم بتونی در زمینه مربی گری فعالیت کنی!

    با چهرهی متفکر کمی اخمامو تو هم کشیدم و گفتم:

    – مربی گری؟

    راشا سری به علامت مثبت تکون داد و گفتآره ولی نه یه آموزش و تعلیم ساده!

    – یعنی چی؟

    راشا- یعنی اینکه تو باید همراه چند مربی دیگه، به یه گروه حرفهای و فوق حرفهای آموزش بدی!

    سامان از رو به رو ادامه داد:

    – ادغام ورزشهای تکواندو، جودو و ژیمناستیک میتونه یه سبک جدید و کارآمد رو به وجود بیاره که تو، توانایی خلق و استفاده ازش رو داری و میتونی به دیگران هم آموزش بدی!

    تا حدودی متوجه شده بودم منظورشون چیه. اما در مورد گروه خاص و غیرمعمولیشون سر درگم بودم.

    سوالی که تو ذهنم بود رو، رو به سامان بیان کردم:

    – یعنی باید مربی باشگاه بشم؟

    سامان- نه اشتباه نکن. این گروه متمایز از سایر گروهها و کلاسهاییه که تو باشگاهها و ورزشگاهها تشکیل میش

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    Loading…

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان گذاشته خونین من نودهشتیا

    دانلود رمان گذاشته خونین من نودهشتیا

    دانلود رمان گذاشته خونین من نودهشتیا

     

    دانلود رمان گذاشته خونین من نودهشتیا

    پسر جوان از جایش بلند شد و به آرامی به سمت من گام برداشت، این را از گوشه ی چشمم می دیدم. دوباره زنگ زدم. این بار صدای بی احساس و خسته ای گفت: -بله؟ پسر جوان به چند قدمیم رسیده بود. با استرس گفتم: -میشه درو باز کنید؟ من یكی از اعضای خانوادتونم. سارا… دختر الیزابت… هیچ صدایی از پشت آیفون شنیده نشد، اما پسر جوان داشت نزدیك تر می شد. سردی دستی را روی شانه ام حس کردم. ، خیلی ترسیده بودم. درست در یك قدمیم بود که به طرزی ناگهانی با سرعت به عقب برگشتم و بعد با آسودگی گفتم: -آندرا…! فعلا نمی خواستم به اینكه دستش چرا آنقدر سرد بود فكر کنم. فعلا دلم می خواست محكم بغلش کنم و بابت حضور به موقعش از او تشكر کنم. اما به جای این کار، تنها حرکتی که کردم لبخند زدن بود: -تو که رفته بودی. آندرا با حالت بی احساسی گفت: -رفته بودم که ماشینو پارک کنم. -به هر حال، ممنونم که اومدی! به طرف پسر جوان برگشتم، اما نبود. نه او، و نه صندلیش. هیچ اثری از آن پسر نبود! دوباره زنگ در را به صدا در آوردم. این بار صدای زنانه ای از پشت آیفون به گوش رسید گذشته ی خونین من

    ۳۵

    -ببخشید، به جا نمیارم! -من دختر الیزابتم. مادرم… خواهر صاحب این خونه بوده. زن بلافاصله گفت: -من چنین کسی رو به جا نمیارم! -اما… آخه… یك لحظه به این فكر افتادم که آندرا من را به جای اشتباهی آورده. درست است، او به دلایلی خودش را به من نزدیك کرده و به زور من را مجبور کرده که به جای تاکسی با اتومبیل او بروم، فقط بخاطر اینكه نتوانم خاله ام را پیدا کنم. اما چرا باید این کار را می کرد؟! با اینكه حدس می زدم جای اشتباهی آمده باشم، اما باز هم تمام تلاشم را کردم: -مادر خونده ام چند وقت پیش با خاله ام تماس گرفت و بهش گفت که من می خوام بیام اینجا… این بار زن گفت: -آهان! گفتی اسم مامانت چی بود؟ -الیزابت. -پس احتمالا تو خواهرزاده ی اِلِنور هستی! خوشبختم دخترم. -النور؟ اسم خالم النوره؟ -النور “بود”. چون النور ده سال پیش فوت کرد. تنها پسرش هم بلافاصله بعد از مرگ مادرش، این خونه رو به من فروخت.

     

    romankade.comمنبع

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    Loading…

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان پاورقي زندگي جلد دوم

    دانلود رمان پاورقي زندگي جلد دوم

    دانلود رمان پاورقي زندگي جلد دوم

    دانلود رمان پاورقي زندگي جلد دوم

    دانلود رمان پاورقي زندگي جلد دوم

    مهیار سری تکان داد و چیزی نگفت فرزین به او کمک کرد لباسش را بپوشد … به سمت میز رفت و گفت: چه ادکلنی میزنی جیگر؟
    -همون که شب تولد برام گرفتی
    فرزین عطر تلخ را برداشت و به مچ دستای مهیار و کمی به گردنش زد…سرش را زیر گردن مهیار برد یک نفس عمیق کشید و گفت: به به…عجب بویی میدی هلو
    مهیار: تومثل اینکه قصد آدم شدن نداری شفالتو
    فرزین خندید و گفت:همون بابامون که آدم بود بسه با خنده از خانه خارج شدند… فرزین تنها دوست و همدم تنهایی مهیاراست…از میان تمام دوستانش تنها کسی که تنهایش نگذاشته بود… وقتی مهیار بینایش را از دست داد پدرش از تمام دوستانش که از انگشتای دست و پا هم فراتر میرفت ملتمسانه از آنها خواهش کرد که پسرش را تنها نگذارند…. انها هم به امید بینایی مهیار چند صبایی ماندن و چشمی گفتن اما هر چه زمان به جلو حرکت میکرد و امیدی به دوباره دیدن مهیار نبود دوستان او دسته دسته از دورش پراکنده می شدن به سه ماه نکشید که ۵۰ دوست به ۱۵ دوست رسید و بعد از گذشت فقط ۵ماه تمام دوستانش از دختر و پسر از کنارش رفتن… اری دیگر مهیاری نبود که بخواهد برایشان خرج کند از جشن و خرید و سفر های خارج گرفته تا خریدن هدایای گران قیمت به بهانه ازدواجشان این مهیار به درد آنها نمی خورد اینجا بود که توانست رفیق واز نارفیق…مرد واز نامرد دوست واز دشمن تشخیص دهد آنها دوست نبودن یک رهگذر در زندگی او بودند…. فرزین معنای واقعی دوست بود که در سخت ترین شرایط روحی مهیار که همه را از خود دور میکرد و با فریادهایش نمی خواست کسی را ببیند کنارش ماند و تنهایش نگذاشت… او مثل بقیه نشد که نمک راخوردن و نمک دان را شکستند.
    فرزین: چه خبر از مزاحم تلفنیت هنوزم زنگ می زنه

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان جدید من دختر خیابانی نیستم pdf

    دانلود رمان جدید من دختر خیابانی نیستم pdf

    دانلود رمان جدید من دختر خیابانی نیستم pdf

    دانلود رمان جدید من دختر خیابانی نیستم pdf

    دانلود رمان جدید من دختر خیابانی نیستمpdf

    توجه لینک مورد نظر حذف شد

    غزل بی جا میکنه. من و مامان زری دیگه هیچی نگفتیم. با همون اخم ادامه داد: -به کارای خونه برسه و اینجا بیاد حوصله اش نمیره. بریم خونه غزل. مامان زری: خب بیچاره دل داره. با اخمی غلیظ تر گفت: -وقتی هر جایی شد هم دل داره؟ چقدر ساده منو قضاوت میکرد. چقدر ساده از حس من میگذشت. مامان زری: چی میگی آرش؟ آرش رو به من گفت: -تو از مامان خواستی بگه بهم؟ -من …من … رگ های پیشونیش برجسته شد. دستمو کشید و گفت: -کاری میکنی که اینجا هم نیارمت. مامان زری ایستاد جلوش و گفت: ! نابودت میکنم آرش ، دستت بهش بخوره ، آرش دستش رو توی موهاش فرو کرد و آروم گفت: -مامان نمیزنمش. حالا برو کنار. ولی بلند گفت:،مامان زری رفت کنار -آرش باید گوشی خونتون رو وصل کنی. میخوام به دخترم زنگ بزنم. ولی انگار ، اومدیم از خونه بیرون و آرش در رو محکم به هم کوبید. نمیدونم با زمین و زمان دعوا داشت. نشستم جلوی ماشین. راه افتاد. رفتیم سمت خونه. ، من رفتم داخل اتاق و اون نشست پای تی وی. پنجشنبه بود. حالا که اینجوره اینجوری دیگه فایده نداره. تا ، من لباس بازتر میپوشم آقا آرش! به قول آیدا ساعت هفت عصر خوابیدم. ساعت هفت بود. بیدار شدم. رفتم بیرون و کمی ماکارونی واسه شام درست کردم. آرش پای کاناپه خواب بود. چقدر جذاب ، میشه وقتی میخوابه. بیخیال نگاه کردن بهش شدم و رفتم سمت حمام دوشی گرفتم. اومدم و موهامو با سشوار خشک کردم و کمی آرایش کردم. تاپ نیم تنه قرمز رنگی رو همراه دامن کوتاه مشکی رنگ پوشیدم. کفش پاشنه پنج سانتی قرمز رنگی رو هم پام کردم. اون طرف رو نگاه ، رفتم بیرون. بیدار شده بود؟ نبودش! کمی این طرف دقیقاً پشت سرم ، کردم بود

    توجه لینک مورد نظر حذف شد

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان دیده ی دل نودهشتیا

    دانلود رمان دیده ی دل نودهشتیا

    دانلود رمان دیده ی دل نودهشتیا

    دانلود رمان دیده ی دل نودهشتیا

     

    دانلود رمان دیده ی دل نودهشتیا

    کمی با شک نگاهم کرد، ولی سرش رو تکون داد و گفت: – ببخشید ولی من نمیتونم، کار درستی نیست آدرس رو بهتون بدم، ممکنه بعدا شاکی بشن که چرا آدرس رو دادم. چند لحظه ای به چشمانش نگاه کردم، با صدای بمی گفت: – آدرس اون خانم رو بدید، قصدم کمک کردن به ایشونه، مطمئن باشید هیچ کس از شما شاکی نمیشه. ».باشه «: دختر چند لحظه ای نگاهم کرد و درهمون حالت گفت دوباره در مطب رو باز کرد و رفت داخل. چند دقیقه بعد با یه کاغذ توی دستش بیرون اومد و کاغذ رو به طرفم گرفت و گفت: – اگه می تونید کمکشون کنید، دختر خیلی خوبیه، خیلی وقته این مشکل رو دارند، کسی رو ندارند که کمکشون کنه. سری تکون دادم کاغذ رو گرفتم، با حالت عادی گفتم: – اگه کاری از دستم بر بیاد براشون انجام میدم …لطف کردید آدرس رو دادید … – خدا نگهدارتون… خداحافظی آرومی کرد و رفت به سمت واحد خودم برگشتم و در همون حال، کاغذ رو هم می خوندم. نام بیمار:” مهربانو کیانمهر”.

    مهر بانو، چند بار اسم رو تکرار کردم، یعنی خودش بود؟! اگه خودش باشه، چطور به بقیه خبر بدم اونم با وضعی که داره. چند لحظه ای چشمام رو بستم و سعی کردم تمرکز کنم. ولی زود بازشون کردم، اتفاقات خوبی تو راه نبود . . ولی مجبور بودم به وظایفم عمل کنم ، می تونستم طوفانی که توی راهه رو حس کنم پس کتم رو برداشتم، بعد از خاموش کردن چراغ ها از مطب بیرون اومدم، باید به بیمارستان سر میزدم. راه بیمارستان دور بود، مطمئنا با ترافیک آخر شب یک ساعتی رو باید بیرون میگذروندمدکمه خاموش سیستم رو زدم، نیاز به آرامش داشتم، نمیخواستم هیچ صدایی دور و برم باشه .حتی شیشه های ماشین رو هم باز نکردم. اگه همه چیز حقیقت داشته باشه، چطور باید به پدر خبر میدادم، همین کلافه ام کرده بود

     

    با عضويت در انجمن نودهشتيا از سايت خودتون حمايت کنيد

    مي خواهي با اينترنت رايگان کلي رمان دانلود کني؟
    با دانلود اپيليکيشن سروش و پيوستن به کانال نودوهشتيا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتي و بصورت کاملا رايگان دانلود کنيد

    اگه باور نداري کافيه با يک سيم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشي و دانلود کني

    قرعه کشي هفتگي يک گيگ اينترنت براي اعضاي کانال
    لينک دانلود اپليکيشن سروش
    دانلود سرويش براي اندرويد کليک کنيد

    دانلود سروش براي اي يو اس کليک کنيد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    وبسایت نودهشتیا به لاتین ۹۸iia،وبسایت معتبر در زمینه تحریر و انتشار انواع داستان و رمان های جدید و جذاب در خور مطالعه می باشد و تمام تلاش خود را برای بهبود نگاه کاربران عزیز به کتاب و کتابخوانی بخصوص رمان می کند باشد که شاهد تحقق این خواسته در بین عزیزان باشیم.

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان مغرور و عاشق نودهشتیا

    دانلود رمان مغرور و عاشق نودهشتیا

    دانلود رمان مغرور و عاشق نودهشتیا

    دانلود رمان مغرور و عاشق نودهشتیا

    دانلود رمان مغرور و عاشق نودهشتیا

    جیغ میزدم و عربده می کشیدم. شده بودم یه روانی .رزا پشت در جیغ میزد که تمومش کنم ولی من صبرم تموم شده بود زده خر
    بودم به سیم ا. صدای ، ینه هزار تیکه شد. حالا علاوه بر صدای رزا ینه پرت کردم وا
    ادکلن مارکدار و گرون قیمت رو به سمت ا پر از غرور شخصی هم بلند شد.
    ناشناس: باز ک ن درو!
    رزا: ی ج
    ا بازکن .. با خودت اینجوری نکن..
    وسط اتاق پر از شیشه نشسته بودم . که در با صدای بدی شکست و وسط اتاق افتاد. غوش کشید. از دستش عصبی بودم خیلی وقت بود سرخود کار می کرد. دستام رو به سینه اش رزا به سمتم پرواز کرد و منو در ا زدم و پرتش کردم اون و ر.
    رزا: هلن !
    جوابی به اون ندادم و از جام بلند شدم و با همون اخم که الان غلیظ تر شده بود راه فتادم به سمت بیرون جلوی در اتاق ایستادم. که با دو جفت ک فش مردونه برخوردم.سرم رو بالا د ور ا م وبا دیدن چهره ش ت
    ا . خوشنویس جا خوردم
    این اینجا چیکار میکرد؟ تو فکر بودم که یه طرف ت صورتم سوخ! . و صورتم به سمت سیلی متمایل شد . سرم رو صاف کردم صبر نکردم و با دست راستم یکی محکم زدم زیر گوشش تلافی ضربش!.. تو چشماش نگاه کردم و با عصبانیت و صدای دورگه و خش دار گ فتم:
    هلن: ی تو به چه حقی دست رو من بلند م کنی؟ هان؟ خر رو ب هان ا ا داد بیان کردم. ش ت
    ا به سمتم خیز برداست که هیراد گرفتش و گ فت : ش ت
    ا بس کن . ش ت
    ا .
    عقب گرد کرد و رفت و چندی بعد صدای در بلند شد.
    ****
    یک هفته ای از ماجرا می گذره .
    تش
    ا م خوشنویس با قرداد شرکت پسر خانم حکم یا بهتر بگم رادان میر داماد موافقت کرد اما من هنوز راضی نیستم.

    با رزا خیلی سر و سنگین شده بودم. هزار بار بهش گ فته بودم که از رادان میر داماد بدم می یاد و اون هم از امثال باربد بود اما تو سرش نرفت که نرفتبا عضویت در انجمن نودهشتیا از سایت خودتون حمایت کنید

    می خواهی با اینترنت رایگان کلی رمان دانلود کنی؟
    با دانلود اپیلیکیشن سروش و پیوستن به کانال نودوهشتیا با ادرس

    https://sapp.ir/98iaroman

    به راحتی و بصورت کاملا رایگان دانلود کنید

    اگه باور نداری کافیه با یک سیم کارت بدون شارژ و بسته وارد سروش بشی و دانلود کنی

    قرعه کشی هفتگی یک گیگ اینترنت برای اعضای کانال
    لینک دانلود اپلیکیشن سروش
    دانلود سرویش برای اندروید کلیک کنید

    دانلود سروش برای ای یو اس کلیک کنید

    امتیاز ۳٫۰۰ ( ۱ رای )

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد