دانلود آهنگ جدید مسعود جلیلیان به نام روز اول یادته

    در این پست می توانید آهنگ مسعود جلیلیان روز اول یادته را با دو کیفیت اصلی ۱۲۸ و ۳۲۰ به همراه متن اهنگ دانلود کنید

    دانلود آهنگ مسعود جلیلیان روز اول یادته

    Download New Song By Masoud Jalilian  Called Zakhme Eshgh

    خواننده نام آهنگ میکس و مسترینگ دسته بندی
    مسعود جلیلیان روز اول یادته صابر احمدی آهنگ غمگین

     

     

    نوشته دانلود آهنگ مسعود جلیلیان روز اول یادته اولین بار در دانلود آهنگ جدید • دان موزیک. پدیدار شد.


    دانلود رمان چند برگ از یلدا نودهشتیا

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان چند برگ از یلدا نودهشتیا

    دانلود رمان چند برگ از یلدا نودهشتیا

    دانلود رمان چند برگ از یلدا نودهشتیا

    _استادجونممممم،غمت نباشه ها.من هستم که کراواتتو واست ببندم.اصلا تا وقتی یلدا رو داری لازم نیست باحسرت به خانومایی که واسه شوملاشون

    کراوات میبندن نگاه کنی.دربست درخدمتتم قربان.

    سپاس صدای قهقهه ای بلند،درگوشش پژواک شد.

    شیرین که به این حالتهای طاها عادت کرده بود سری تکان داد و باصدای بلند،جوری که طاها از هپروتی که خودش برای خودش ساخته،دربیاد گفت:آق

    طاها راد.بسه اینقدر فکرمیکنی.هپروتی که تو میری،اگه انیشتن میرفت صددرصد میتونست بستنِ بندکفشو یاد بگیره.بیا که هم آب پرتقال از دهن افتاد

    هم نجنبی،دیرمیرسی سرکار.

    سپس رویش را برگرداند و راهیِ آشپزخانه شد.دردل گفت”این مرد هیچوقت عوض نمیشه گاهی وقتا خاطراتِ شیرینِ لعنتی چنان برات دلنشینن که میخوای هرجا وهروقت هم که شده باهاشون وقتتو سپری کنی.جوری که زندگی کردن

    توحال یادت بره و بشی فردی در گذشته ای شیرین

    ” ° حوری ساکت و بدون هیچ صدایی وارد کلاس میشود.بیشتر دانشجویانش متوجه حضور او شده و درجای موردنظر خود می نشینند.سری به نشانه سلام برای آنها

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان محبس نودهشتیا

    دانلود رمان محبس نودهشتیا

    دانلود رمان محبس نودهشتیا

     

    دانلود رمان محبس نودهشتیا

    لبخندی زدم و عقب رو رفتم و با احترام از اتاق خارج شدم..خوشحال شدم..من نمی گذاشتم..نمی گذاشتم نیلوفر یک هفته ای جای من را بگیرد..

    از اداره خارج شدم..سوار سمند سفید رنگم شدم و ماشین را به حرکت در اوردم..نیم ساعتی بعد به خانه رسیدم..

    ماشین را پارک کردم و وارد آپارتمان شدم..به طبقه دوم که رسیدم از اسانسور خارج شدم..کلیدم را از داخل کیفم خارج کردم و روی در گذاشتم و درب را باز کردم.

    تا درب خانه را باز کردم صدای بابا را از داخل آشپزخانه شنیدم..با ذوق کیف را همان دم درب رها کردم و با سرعت و جیغ به سمت آشپزخانه دویدم..

    بابا در حال بگو بخند با مامان بود که بدون توجه سلام بلند بالایی کردم و بابا را در آغوش گرفتم..بابا با خنده گفت:

    -سلام دختر بابا!

    -وای سلام بابا..خیلی دلم برات تنگ شده بودمنم همینطور عزیزم..

    از بغل بابا جدا شدم و به سمت مامان رفتم که مشغول سیب زمینی خرد کردن بود..لپش را کشیدم و بوسه ای بر روی لپش زدم..

    با عشق نگاهش کردم که خندید..یکدفعه صدای تیام بلند شد..همانطور که غر غر می کرد به سمت ما آمد..

    -باز دوباره که این دختره لوس اومده خونه..اه اه..خودشیرین..من موندم تو چجور سروانی هستی که انقدر نازک نارنجیی..

    دستانم را به کمر زدم و یک تای ابرویم را بالا انداختم..

    -ببخشید من خیلی هم خوبم..خودشیرینم تویی..من فقط یکم زیادی مامان بابام رو دوست دارم..مشکلیه؟

    تیام همانطور که به سیب زمینی های خام ناخنک می زد گفت: -یکم؟

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    دانلود رمان ساعت اخر نودهشتیا

    جلوی عمارت پیاده میشوم من این عمارت راخوب میشناختم ساختمانی که ظاهرش سفیداست و باطنش سیاه اینجا جاییست که ارزش انسانها بربی ارزشی شان مقرر میشودوهمین را برایشان مقدرمیسازند من ازاین عمارت خاطرات خوبی به یادندارم برای همین اینگونه تلخ سخن میگویم عنوانی که برسردراین عمارت زده شده از قدرت تخریب بسیاربالایی برخورداراست:بهزیستی الحق هم که همانطوربود ارزش ما درآنجا فقط به اندازه تنهایی هایمان بود کسی جرات نداشت باصدای بلند بخندد شبها نخوابیده کابوس میدیدیم آری!!! کابوس بیداری هزاران بار بدتراز کابوس دررویاست هرشب راس ساعت مقرر به خواب میرفتی این یک فرمان بود بی بروبرگشت بی سرپرست بودن عجیب وبال گردنمان شده بود بدترین اتفاق هم آنجایی بود که بعداز زمان طولانی کلی به هم عادت میکردیم و یکهو خانواده ای پیدامیشد وسرپرستی کسی را برعهده میگرفت وجای خالی آن شخص همیشه وهمیشه روی تخت خالیش بجا میماند اما اکنون من به عنوان وکیل دادگستری در مقابل این عمارت ایستاده ام اکنون دیگر کسی نیست که نباید ها را بگوید وحتی درعوض وقتی میبینند هزارباردرمقابلت دولاراست میشوندواین آزاردهنده است لااقل هرچه که هستی خوب یابد خودت باش فقط فقط خودت!!!رنگ عوض میکنی که چه شود؟ ذات واقعی بلاخره خود رانشان میدهد اما من اینجارادوست داشتم؛اینجاخانه من بود آدم که نباید همیشه خاطرات نسبتا بد را خط بزند شاید آنهافقط باب میل من نباشد… باصدای زنگ تلفنم از سیردرخاطرات قدیمیم دست میکشم خانوم واقف کسی که در کنارش به کارآموزی مشغولم اووکیل مجربیست و من همیشه دوست داشتم درکنارش چیزهای زیادی بیاموزم -بفرمایید خانوم واقف؟ -بله بله الان میام خدمتتون -چشم خدانگهدار گوشی راقطع کردمو به سمت پراید سفیدرنگم رفتم جلوی ساختمان توقف کردم به طبقه موردنظررسیدمو داخل شدم:سلام خانوم واقف ازپشت صندلی چرخی به سمت جلوزد:مگه تو کارموز نیستی؟ (یکی ازخصوصیاتش همین بود همیشه باید یادآورجایگاهم میشد انگار که من فراموش کرده باشم) -هستم خانوم واقف -پس نمیتونی

     

    منبع:romankade.com

     

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد


    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    دانلود رمان دوستت دارم آرامشم تویی

    دانلود رمان نودهشتیا دوستش اومد جلو و گفت: اره دیگه دوست پسر دوست دختر میان بیرون بعدشم هی خانومم خانومم میکنن فکر کردن ماهم خنگیم. مینا اومد جلو و گفت: _اولا کسی رو نمیبینم این وسط بیاد به من بگه با کی بگردم با کی نگردم دوما اینم از حلقم. تو دستش یه حلقه نقره ای با یه نگین خوشگل بود. تو صورتش نگاه کردم از خجالت سرشو پایین انداخت اما طولی نکشید و دوباره گفت: _خب آقای به ظاهر محترم خجالت کشیدی ماها باهم نامزدیم به زودی هم ازدواج میکنیم میخوای کارت دعوت هم برات بفرستم؟ از اون بین یه پیر مرد اومد بیرون رفت سمت اون پسرا و گفت: _پسرای خوب اصلا به نظر شما دختر به این پاکی طرف مینا اشاره کرد به این حجابی با پسر نامحرم میگرده؟ پسره سرش رو گرفت بالا و گفت: پدر جان کارشون اینه پیر مرده گفت پسرم حلقه که شانسی نمیاد تو دستش. پیر مرده داد زد و گفت: نمایش تموم شد به مرور زمان همگی رفتن یه عده موندن. پیر مرده گفت: _ خب دیگه شماهام به دل نگیرید پسره خواست بره که مینا داد زد و گفت: _آقای بیشعور سعی کن دیگه تو زندگی کسی دخالت نکنی وگرنه دوباره خیط میشی . و اومد سمتمو دستم رو گرفت. از اون پیر مرده تشکری کرد و منو دنبال خودش کشوند کمی که دور شدیم دستش رو از تو دستم در آورد به حلقه نگاه کرد. گفت :_ نمیخوام در موردم بد فکر کنی این حلقه رو خالت برام گرفته چون تو مسیر دانشگاه و غیره دستم کنم. _من در مورد دختری مثل تو هیچ فکر بدی نمیکنم اما من شرمنده ام. _واسه چی؟ _مجبور بودم بگم همسرمی . _اشکال نداره منم معذرت میخوام. _شما چرا؟ _منم مجبور شدم بگم این حلقه ی نامزدیمونه . خندیدم و گفتم: _حساب بی حساب. اونم خندید اما انگار دوباره حالش خراب شد. پرسیدم خوبی؟ _نه سرم درد میکنه میشه یه جا بشینیم. _باشه بشین من برم برات آبمیوه بگیرم . _نمیخواد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

    سلام خدمت مخاطبين سایت رمان در اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

    اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

    و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

    با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید


    شما مخاطبين عزيز سايت رمان از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

    وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد